چو خان ديد كان شير مردم شكار * به يك حمله شد آفت روزگار
3770 به جولان درآمد چو شيران مست * سر و شاخ گاو زمين را شكست
سپاهس به او غرق جوشن همه * ز گرمى چو آتش در آهن همه
چو عقد ثريّا به هم متّصل * به آهنگ جولان يكى كرده دل
[ شتابان شد آن دجلهء آهنش * زده چون زره حلقه پيرامنش
دگرباره تورانيان از كمين * كشيدند صفها به آهنگ كين ] « 1 »
3775 رسيدند جنگآوران يكسره * شد از هر طرف نقطهها « 2 » دايره
زدند آن هزبران آهنكلاه * به يكباره بر قلبگاه سپاه
به انداز « 3 » صاحبقران زمان * گشادند « 4 » هر سو كمند و كمان
چو تيهو خرامد سوى شاهباز * نبيند « 5 » دگر آشيانش به ناز « 6 »
چو خرگوش شد پنجهور با عقاب * نبيند « 7 » دگر روز راحت به خواب
3780 غزالى كه در بيشه آيد دلير * عجب گر برد جان ز ميدان شير
اگر روىتن فتنهء عالم است * كىاش تاب سرپنجهء رستم است
اگر برق رخشان برآرد كمند * نيفتد سر شير چرخش به بند
اگر خيل ماهى درآيد به جنگ * نبيند خلاصى ز دام « 8 » نهنگ
ستادند ايرانيان چون درخت * چو كوه گران پا فشردند سخت
3785 فتادند درهم چو شيران مست * نه آن « 9 » را هزيمت نه آن « 10 » را شكست
ز آب سنان آتش افروختند * چه آبى كزو « 11 » عالمى سوختند
به گرز و به شمشير بردند دست * عنانها گسست و « 12 » كمرها شكست
سواران « 13 » علم كرده تيغ ستم * بدانسان كه بر فرق آتش « 14 » علم
ز بس تيغ كين خورده بر يكدگر * شده هريكى ذولفقار دو سر
3790 به جنبش درآمد زمين چون سپهر * نهان شد ز گرد يلان قرص مهر
ز چشم زره خون چكيدن گرفت * به روى زمين خون دويدن گرفت
هامش
( 1 ) . چ : اين بيت و بيت پيشين نيست .
( 2 ) . ب : توطقها ( ! ) .
( 3 ) . چ : امداد .
( 4 ) . ب : كشيدند .
( 5 ) . د : ببيند ( ! ) .
( 6 ) . ب : نياز ( ! ) .
( 7 ) . د : ببيند ( ! ) .
( 8 ) . ب ، م ، د و چ : كام .
( 9 ) . چ : اين .
( 10 ) . ب ، م و د : اين .
( 11 ) . م : كز آن .
( 12 ) . چ : گسسته ( و ) .
( 13 ) . چ : سنانها .
( 14 ) . ب : دانش .