تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاه اسماعيل نامه ( فارسى ) — صفحة 316

مساهمون:

ص٣١٦
به شيراز از آنجا « 1 » عنان تافتم * درو « 2 » هرچه مىخواستم يافتم نوازش‌كنان اهل بغداد را * ببستم در كين [ و ] بيداد را 3525 به دولت در آن منزل دلگشا * شدم سايه‌گستر چو فرّخ هما گرفتم به لشكر عراق « 3 » عرب * شدم باج‌خواه « 4 » از دمشق و حلب كنونم بود در دل از هرچه هست * كه ملك خراسانم آيد به دست خراسان بهشتى است عنبر سرشت * عفا اللّه چرا كس « 5 » نخواهد بهشت ز ازبك بود ملك ايران خراب * بود آفت كشت ما ز آن « 6 » سحاب 3530 از آن پيش‌تر كان سحاب « 7 » ستيز * وز « 8 » اطراف عالم شود ژاله‌ريز چنانش دهم مالش از تيغ كين * كه احسنت گويد سپهر برين به كينش خدنگ ستم بىگمان * چو « 9 » در روز ميدان كشم در كمان سنانم كه دارد سر گيرودار * چو گيرم به دستش « 10 » پى كارزار از آنش نشانم به خاك نياز * وز اينش كنم در « 11 » جهان سرفراز 3535 نخواهم شود آفت كشورم * ببرّم سرش تا نبرّد سرم ازو خار انديشه تا در دل « 12 » است * گلى چيدن از باغ دل مشكل است نگيرد اگر دامنش خار ما * به زودى كند رخنه ديوار ما « 13 » ز دشمن شوى آن دم آسوده‌دل * كه او را دمد سبزه از زير گل اگر بخت [ و ] دولت شود يار ما * به كام دل ما شود كار ما « 14 » 3540 پس از ترك‌تازى به « 15 » دل‌هاى جمع * در ايوان عشرت « 16 » فروزيم شمع چو روشن شود ز آن چراغ مراد * نشينيم بر تخت باغ مراد چو شاه از « 17 » حكايت فروبسته لب * سلاطين دوران ز راه ادب
هامش
( 1 ) . چ : آنگه . ( 2 ) . م : در آن . ( 3 ) . چ : عراق و . ( 4 ) . ب : جوى . ( 5 ) . چ : كسى چون . ( 6 ) . ب و چ : باران ( ! ) . ( 7 ) . ب : مشركان شهريار . ( 8 ) . ب ، م ، د و چ : در . ( 9 ) . م : كه . ( 10 ) . د : كف . ( 11 ) . ب ، م و د : بر . ( 12 ) . ب : ازو خاطر انديشه پا در گل . ( 13 ) . ب و م :به كام دل ما شود كار ما( در حاشيهء م ، اين مصرع با همان قلم متن آمده است ) ؛ چ : در كار ما . ( 14 ) . ب و م : اين بيت و بيت پيشين نيست . ( 15 ) . ب : و ( ! ) . ( 16 ) . ب : عزّت . ( 17 ) . ب : شه ز آن .
شاه اسماعيل نامه ( فارسى ) — صفحة 316 | قاسمى حسينى گنابادى / جعفر شجاع كيهانى