به شيراز از آنجا « 1 » عنان تافتم * درو « 2 » هرچه مىخواستم يافتم
نوازشكنان اهل بغداد را * ببستم در كين [ و ] بيداد را
3525 به دولت در آن منزل دلگشا * شدم سايهگستر چو فرّخ هما
گرفتم به لشكر عراق « 3 » عرب * شدم باجخواه « 4 » از دمشق و حلب
كنونم بود در دل از هرچه هست * كه ملك خراسانم آيد به دست
خراسان بهشتى است عنبر سرشت * عفا اللّه چرا كس « 5 » نخواهد بهشت
ز ازبك بود ملك ايران خراب * بود آفت كشت ما ز آن « 6 » سحاب
3530 از آن پيشتر كان سحاب « 7 » ستيز * وز « 8 » اطراف عالم شود ژالهريز
چنانش دهم مالش از تيغ كين * كه احسنت گويد سپهر برين
به كينش خدنگ ستم بىگمان * چو « 9 » در روز ميدان كشم در كمان
سنانم كه دارد سر گيرودار * چو گيرم به دستش « 10 » پى كارزار
از آنش نشانم به خاك نياز * وز اينش كنم در « 11 » جهان سرفراز
3535 نخواهم شود آفت كشورم * ببرّم سرش تا نبرّد سرم
ازو خار انديشه تا در دل « 12 » است * گلى چيدن از باغ دل مشكل است
نگيرد اگر دامنش خار ما * به زودى كند رخنه ديوار ما « 13 »
ز دشمن شوى آن دم آسودهدل * كه او را دمد سبزه از زير گل
اگر بخت [ و ] دولت شود يار ما * به كام دل ما شود كار ما « 14 »
3540 پس از تركتازى به « 15 » دلهاى جمع * در ايوان عشرت « 16 » فروزيم شمع
چو روشن شود ز آن چراغ مراد * نشينيم بر تخت باغ مراد
چو شاه از « 17 » حكايت فروبسته لب * سلاطين دوران ز راه ادب
هامش
( 1 ) . چ : آنگه .
( 2 ) . م : در آن .
( 3 ) . چ : عراق و .
( 4 ) . ب : جوى .
( 5 ) . چ : كسى چون .
( 6 ) . ب و چ : باران ( ! ) .
( 7 ) . ب : مشركان شهريار .
( 8 ) . ب ، م ، د و چ : در .
( 9 ) . م : كه .
( 10 ) . د : كف .
( 11 ) . ب ، م و د : بر .
( 12 ) . ب : ازو خاطر انديشه پا در گل .
( 13 ) . ب و م :به كام دل ما شود كار ما( در حاشيهء م ، اين مصرع با همان قلم متن آمده است ) ؛ چ : در كار ما .
( 14 ) . ب و م : اين بيت و بيت پيشين نيست .
( 15 ) . ب : و ( ! ) .
( 16 ) . ب : عزّت .
( 17 ) . ب : شه ز آن .