به چين گر شود نعل او « 1 » نقش سنگ * ز چستى پرد سنگ تا روم و زنگ
اگر بگذرد آفتاب از شتاب * نيفتد بر او « 2 » پرتو آفتاب
چو چوگان پايش شود فرشساى * برد گوى گرد زمين را ز جاى
3580 به مهر ار ز مشرق شود همركاب * به مغرب رسد پيشتر ز آفتاب « 3 »
چو برداشتى دست راهآزماى * نبوديش حاجت به نيروى پاى « 4 »
به جز سايه از وى گرانى نداشت * كه با او « 5 » سرِ همعنانى نداشت
چو باد ار به دريا شود « 6 » رهگراى * ز تندى نگشتى تَرش دست و پاى
به رفتن چو كوه قيامت شكوه * قيامت بود چون روان گشت كوه
3585 به شكل كمان كرده خم « 7 » دست و پاى * ولى رفته چون تير برّان ز جاى
كشند ار به چين صورتش ، بىسخن * برد مرد را در زمان از « 8 » يمن « 9 »
برآمد به بالاى زين خدنگ * سر از كوه بركرد غرّان پلنگ
پى عرض لشكر سپه « 10 » سروران * رسيدى « 11 » به پابوس صاحبقران
گشادى زبان را به صد احترام * كه اى آفتابت سپهر احتشام « 12 »
3590 تويى آن سرافراز فرخندهبخت * كه چون آفتابى بود تاجوتخت
ز تو همّتى « 13 » ، جانفشانى ز ما * كرم از تو ، كشورستانى ز ما
همه بندگانيم ، فرمان تو راست * در اين داورى حكم بر جان ، تو راست
سپاهى برآراست خاقان اساس * كه نتوان به عمر درازش قياس
به فرّخترين ساعتى ز آن ديار * بجنبيد رايات نصرتشعار
3595 دبير فلك گشته ساعتشناس * سطرلابش از مهر زرّين اساس
بيا ساقى آن جام آيينه رنگ * كه مىجويدش خسرو روم [ و ] زنگ
به من بخش از راه لطف و كرم * كز « 14 » آيينهء دل برد زنگ غم
هامش
( 1 ) . م : آن .
( 2 ) . م : آن .
( 3 ) . چ : اين بيت و بيت پيشين نيست .
( 4 ) . ب : ندارد .
( 5 ) . ب : تو .
( 6 ) . ب ، م و د : شدى .
( 7 ) . م : كج .
( 8 ) . م : تا .
( 9 ) . ب ، د و چ : اين بيت و بيت پيشين نيست .
( 10 ) . ب : سر .
( 11 ) . م : رسيده .
( 12 ) . د : انتقام .
( 13 ) . م و چ : همّت و .
( 14 ) . چ : بر ( ! ) .