اگر در ره سرورى سر نهم « 1 » * از « 2 » آن به « 3 » كه پيش كس افسر « 4 » نهم « 5 »
جدا به بود دست « 6 » آن كس ز بند * كه همچون خوديش « 7 » آورد در كمند
به تيغم قلم خوشتر آيد « 8 » دو دست * كه پيش كسى بايدم دست بست
اگر چون خودى را كنم بندگى * بود مرگ به ، از چنان زندگى
3435 به ملك خدا داده خرسند باش * نه در بند چين و سمرقند باش
به دولت كه گيتى « 9 » پراكنده است * خدا را به از وى « 10 » بسى بنده است
به هر گوشه « 11 » اسباب حشمت بس « 12 » است * ولى اندكى قسمت « 13 » هركس « 14 » است
مكن آرزو قسمت ديگران * وز آن آرزو قسمتت « 15 » بگذران
دُر از آب جيحون تمنّا مكن * نهنگ ار نهاى عزم دريا مكن « 16 »
3440 مده دل به مِهر غزالان چين * كه آهو نشد رام شير غرين
به فكر خطا ماجرا مىكنى * ندانى كه فكر خطا مىكنى
سر سرور خان و خاقان منم * سزاوار ملك سليمان منم
چو شيران منم مرد روز نبرد * به ميدان مردى « 17 » منم شيرمرد
در اين بيشه شير جدل پيشهام * به مردانگى شير اين « 18 » بيشهام
3445 فلك يار و دوران به كام من است * هماى ظفر صيد دام من است
چو گيرم تبرزين فولاد را * درآرم ز پا كوه فرهاد را
ز روز نبردم مبر دل ز جاى * كه مىخواهم آن روز را از خداى
پلنگ ار بود روز ميدان دلير * نترسد ز جولان او نرّه شير
عقابى كه هر سو كند جلوهساز * بود فارغ از پنجهء شاهباز
3450 اگر تيغ رستم بود مو شكاف * از آن روى تن را برد « 19 » در مصاف
هامش
( 1 ) . م : نهيم .
( 2 ) . ب : وز .
( 3 ) . د : ( به ) .
( 4 ) . چ : كسى سر .
( 5 ) . م : نهيم .
( 6 ) . م : مخدوش است ؛ د : دوست ( ! ) .
( 7 ) . م ، د و چ : خودش .
( 8 ) . چ : خوبتر هر .
( 9 ) . ب ، م ، د و چ : گيتى كه دولت .
( 10 ) . ب ، م و د : به ؛ چ : تو .
( 11 ) . ب : گونه .
( 12 ) . چ : بسى .
( 13 ) . ب : قسمتى ؛ چ : قيمت .
( 14 ) . چ : كسى .
( 15 ) . ب ، م ، د و چ : وزين آرزو خويش را .
( 16 ) . ب : ندارد .
( 17 ) . چ : مردان .
( 18 ) . د : آن .
( 19 ) . ب ، م ، د و چ : چه غم .