در اين باغ نامد يكى از هزار * هنوز از نهال اميدم به بار
3395 ز صبح اين زمان شد شبم بهرهمند * شود بعد از اين آفتابم بلند « 1 »
دم از داورى زن گرت « 2 » تاب « 3 » هست * كه بنمايمت زور بازو و دست « 4 »
بود پيش من خصم ، روباه پير * و گر شير باشد منم شيرگير
اگر دوستى ، دلنوازى كنيم « 5 » * و گر دشمنى چارهسازى كنيم « 6 »
گهى « 7 » آشتى روز ناورد و قهر * بود تيغ من آب حيوان [ و ] زهر
3400 مرا تيغ كين برق سركش بود * پى صلح و جنگ آب و آتش بود
اگر يارِ صلحى به سر ، راه پوى « 8 » * اگر مرد جنگى ره جنگ جوى
دم از صلح « 9 » يا جنگ زن مردوار * يكى كن از اين هردو كار اختيار « 10 »
چو آن نامه را كرد املا دبير * مسجلّ شد از مهر اقليمگير
طلب كرد داناى سنجيده [ اى ] * خردپيشه مردى جهان ديده [ اى ]
3405 جهان آزموده به هر كار و بار * بسى ديده نيك و بد روزگار
به صحبت رباينده فرخنده [ اى ] * به گفتار شيرين فريبنده « 11 » [ اى ]
لب او پر از داستانهاى نغز * دهان آمده « 12 » پسته ، گفتار مغز
مسيحا دمى در سخنگسترى « 13 » * لبش « 14 » در حكايت به افسونگرى « 15 »
ز تاج رسالت سرافراختش « 16 » * به رسم رسولان روان ساختش « 17 »
3410 بيا ساقى آن جام آيينهساز * كه دارد سكندر به او صد نياز
به من ده كه بينم درو « 18 » هرچه هست * چو گيرم به دستش دهم دل ز دست
هامش
( 1 ) . ب : ندارد .
( 2 ) . چ : اگر .
( 3 ) . ب : نام .
( 4 ) . ب : شست ؛ چ : بازوى شست .
( 5 و 6 ) . م : كنم .
( 7 ) . د و چ : گه .
( 8 ) . ب : جوى ( ! ) .
( 9 ) . د : دم صلح و .
( 10 ) . چ : ندارد .
( 11 ) . چ : ربايندهاى .
( 12 ) . ب ، م ، د و چ : آمدش .
( 13 ) . ب ، د و چ : پرورى .
( 14 ) . ب : بسى .
( 15 ) . م : جانپرورى .
( 16 و 17 ) . ب : ساختى .
( 18 ) . م : در آن .