تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاه اسماعيل نامه ( فارسى ) — صفحة 309

مساهمون:

ص٣٠٩
در اين باغ نامد يكى از هزار * هنوز از نهال اميدم به بار 3395 ز صبح اين زمان شد شبم بهره‌مند * شود بعد از اين آفتابم بلند « 1 » دم از داورى زن گرت « 2 » تاب « 3 » هست * كه بنمايمت زور بازو و دست « 4 » بود پيش من خصم ، روباه پير * و گر شير باشد منم شيرگير اگر دوستى ، دل‌نوازى كنيم « 5 » * و گر دشمنى چاره‌سازى كنيم « 6 » گهى « 7 » آشتى روز ناورد و قهر * بود تيغ من آب حيوان [ و ] زهر 3400 مرا تيغ كين برق سركش بود * پى صلح و جنگ آب و آتش بود اگر يارِ صلحى به سر ، راه پوى « 8 » * اگر مرد جنگى ره جنگ جوى دم از صلح « 9 » يا جنگ زن مردوار * يكى كن از اين هردو كار اختيار « 10 » چو آن نامه را كرد املا دبير * مسجلّ شد از مهر اقليم‌گير طلب كرد داناى سنجيده [ اى ] * خردپيشه مردى جهان ديده [ اى ] 3405 جهان آزموده به هر كار و بار * بسى ديده نيك و بد روزگار به صحبت رباينده فرخنده [ اى ] * به گفتار شيرين فريبنده « 11 » [ اى ] لب او پر از داستان‌هاى نغز * دهان آمده « 12 » پسته ، گفتار مغز مسيحا دمى در سخن‌گسترى « 13 » * لبش « 14 » در حكايت به افسونگرى « 15 » ز تاج رسالت سرافراختش « 16 » * به رسم رسولان روان ساختش « 17 » 3410 بيا ساقى آن جام آيينه‌ساز * كه دارد سكندر به او صد نياز به من ده كه بينم درو « 18 » هرچه هست * چو گيرم به دستش دهم دل ز دست
هامش
( 1 ) . ب : ندارد . ( 2 ) . چ : اگر . ( 3 ) . ب : نام . ( 4 ) . ب : شست ؛ چ : بازوى شست . ( 5 و 6 ) . م : كنم . ( 7 ) . د و چ : گه . ( 8 ) . ب : جوى ( ! ) . ( 9 ) . د : دم صلح و . ( 10 ) . چ : ندارد . ( 11 ) . چ : رباينده‌اى . ( 12 ) . ب ، م ، د و چ : آمدش . ( 13 ) . ب ، د و چ : پرورى . ( 14 ) . ب : بسى . ( 15 ) . م : جان‌پرورى . ( 16 و 17 ) . ب : ساختى . ( 18 ) . م : در آن .