3355 به فرق جهان سايهگستر هماى * كسى چون كند سايهء جغد جاى
گذشت آنكه گيرى ز شاهان خراج * كنون سوى ما بايد آورد باج « 1 »
تو خان جهانىّ و خاقان منم * تو مور ضعيف [ و ] سليمان منم
مكن سرورى ، مَسكَنت « 2 » پيشه كن * وگر مىكنى از سر انديشه كن
ز سوداى افسر ندامت برى * گر افسر نهى سر سلامت برى « 3 »
3360 زمان تو شد ، نوبت من رسيد * سحر رفت و صبح سعادت دميد
به هرچند ، شاهى نشيند به تخت * جهان را بگيرد به نيروى بخت
در « 4 » اين نيلگون گنبد دلفروز * بود نوبت هركسى چند روز
نبودى اگر سلطنت را زوال * جز آدم نديدى كسى ملك و مال « 5 »
اگر آفتابى زوالت رسيد * وگر ماه تابان ، وبالت رسيد « 6 »
3365 قدم ساز از سر به پابوس ما * مشو ايمن از نعره كوس ما
تو پروانهاىّ و منم شمع جمع * ز پروانه به ، آمدن سوى شمع « 7 »
خراسان بود رشك خلد برين * بود اتّفاق « 8 » خلايق بر اين
نخواهم كه ملك [ ى ] چنان بر كمال * ز يغماى من رو نهد در زوال
ندارم طمع از تو مال و خراج * نباشد به سيم و زرم احتياج
3370 بس است اينكه دينت شود دين ما * نپيچى سر از كيش « 9 » [ و ] آيين ما
كن از نام ما خطبه را ارجمند * وز آن پايهء منبرت « 10 » كن بلند
درم را بزن سكّه بر نام ما * كه كردى سرافراز انعام « 11 » ما
گر از تاج مهرم شوى بهرهمند * سرت را رسانم به چرخ « 12 » بلند « 13 »
شنيدم كه دارى سر تركتاز * به ملكم كنى دست غارت دراز
3375 به تاراج ملكم كمين « 14 » مىكنى « 15 » * نمىترسى از من كه اين مىكنى « 16 »
هامش
( 1 ) . ب : ندارد .
( 2 ) . ب : مسكنت سرورى ( ! ) .
( 3 ) . م : از اين بيت تا 3361 نيست .
( 4 ) . ب : از .
( 5 ) . ب و م : ندارد .
( 6 ) . ب و چ : ندارد .
( 7 ) . ب : ندارد .
( 8 ) . ب : آستان .
( 9 ) . ب : كين ( ! ) .
( 10 ) . ب : سيرتت .
( 11 ) . چ : سرافرازتر نام .
( 12 ) . م : اوج .
( 13 ) . ب : اين بيت با بيت پيشين ؛ پس و پيش است .
( 14 ) . د : تو كين .
( 15 و 16 ) . د : كرده [ اى ] .