3300 تمنّا كند مهر تابان ز دور * كه روبد « 1 » درش « 2 » را به جاروب نور
از آن روضه دل « 3 » را تسلّى كند « 4 » * نمودار طور [ و ] تجلّى كند « 5 »
ز روى شرف با حرم توأمان * زمين درش قبله آسمان « 6 »
اگر از حجر كعبه را زيور است * ز دُرّ نجف عرش « 7 » را افسر است
نهد عرش از آن كرسى زير پاى * كه بر آستانش شود چهرساى
3305 ز خاكش خضر آب حيوان برد * اگر مرده آيد درو « 8 » جان برد
چو ز آن آسمان « 9 » ارجمندى گرفت * ز خاك درش سربلندى گرفت
دگرباره بغداد را ياد كرد * گذر بر لب شطّ بغداد كرد
ز لشكر شد آراسته روى آب * شتر اشتُرَك شد جرس چون حباب
بيا ساقى آن جام مستى « 10 » فزاى * كه شد غيرت « 11 » جام گيتىنماى
3310 بده تا دمى « 12 » كامرانى كنم « 13 » * مى از چشمه زندگانى كنم « 14 »
بيا مطرب اى « 15 » تار زلف چو مشك * بزن آتشى در من از عود خشك
كه از تار عود تو افسانهام * ز زنجير زلف تو ديوانهام
خبر يافتن شاه عالميان از آمدن ازبك به تاراج كرمان و نامه نوشتن به محمّد شيبانى خان و فرستادن به جانب خراسان « 16 »
طرازنده نقّاش بهزاد « 17 » كار * چنين شد بر اين نامه صورتنگار
كه شاه جهان خسرو جم جناب * چو از « 18 » ملك بغداد شد كامياب
3315 بر اورنگ سلطانيش جاى شد * ز معشوق [ و ] مى مجلس آراى شد
نشستند خانان « 19 » گيتىگشاى * به حشمت در ايوان « 20 » دولتسراى
هامش
( 1 ) . د : رويد ( ! ) .
( 2 ) . چ : سرش ( ! ) .
( 3 ) . ب : وى .
( 4 و 5 ) . ب ، م ، د و چ : بود .
( 6 ) . م : قبلهگاه زمان .
( 7 ) . م : غبار درش .
( 8 ) . م : در آن .
( 9 ) . م ، د و چ : آستان .
( 10 ) . م : مجلس .
( 11 ) . چ : عبرت .
( 12 ) . ب ، م ، د و چ : مى .
( 13 و 14 ) . ب ، م ، د و چ : كشم .
( 15 ) . ب : از .
( 16 ) . م : ندارد .
( 17 ) . ب : بيداد .
( 18 ) . چ : ز آن .
( 19 ) . د : خاقان .
( 20 ) . د : آن ( ! ) .