رسيدند چون بندگان كمين * امير و وزيران يسار و يمين « 1 »
نبردآزمايان گردنفراز * سرافكنده پيشش « 2 » طريق نياز
نديمان سنجيدهء خوشكلام * فروبسته لب « 3 » از پى « 4 » احترام
3205 صنوبر قدان مرصّع كلاه * به خدمت ستادند در پيشگاه
شد از بحر انديشه گوهرنثار * كه اى نامداران عالىتبار
در اين دلگشا منزل پرهوس * چه كرديم قانع به ملكى و بس
شهانند فرماندهء روزگار * شهانند امن و امان را مدار « 5 »
شهان نور چشم بنىآدمند * مدار رفاهيّت عالمند
3210 ز شاهان در اين عالم نا « 6 » مدار * اساس ممالك بود پايدار
شهان را بود قوّت از لشكرى * ز لشكر ميسّر شود سرورى
ز لشكر بود مملكت را نظام * ز لشكر « 7 » شود كار كشور « 8 » تمام
سپاهى كزو « 9 » عالم آراستم * شد افزونتر از هرچه مىخواستم
ز ملك كم و لشكر بىحساب * شود زود بنياد دولت خراب
3215 شهان را كه شمشير و بازو عطاست * قناعت به ملكى نمودن « 10 » خطاست
چو قانع به ملكى شود شهريار * به زودى برآيد ز ملكش دمار
زبونى كند دشمنان را خيال * فتد اختر بخت از آن در و بال
دو سلطان بود ملك را ناپسند * جهان را بس است آفتاب بلند « 11 »
از آن كار شطرنج بُد « 12 » بىمدار * كه در وى دوشه را « 13 » بود گير [ و ] دار
3220 برآنم كه شاهان عالى « 14 » نِتاج * شوندم مطيع و دهندم خراج
ز قيصر ستان افسر عزّ و جاه * نه از فرق درويش پشمين كلاه
هامش
( 1 ) . ب : اين بيت با بيت پيشين ، پس و پيش شده است .
( 2 ) . ب ، م و د : پيش از .
( 3 ) . م : دست .
( 4 ) . ب و د : سر .
( 5 ) . د : ندارد .
( 6 ) . ب ، م و د : بى .
( 7 و 8 ) . ب ، م و د : كشور . . . لشكر .
( 9 ) . م : كز آن .
( 10 ) . د : نهادن .
( 11 ) . ب : ندارد .
( 12 ) . ب ، م و د : بود كار شطرنج از ( م : ز ) آن .
( 13 ) . ب : ( را ) .
( 14 ) . ب : عالم .