كمند دليران هيجا شتاب * شده چشمهء آسمان را طناب
ز بس رخنهها ارّه شد « 1 » تيغ تيز * درختافكن آن « 2 » اژدهاى « 3 » ستيز
زره سربهسر فتنهآيين شده * چو چشم بتان آفت دين شده
دوال سپر شد كمند بلا * يلان در كمند بلا مبتلا
3170 اتاقه فتاد از تفك لختلخت * چو مرغان بسمل به شاخ درخت
[ چو مرغان ، شكسته « 4 » پر و بينوا * خدنگ شكارى فتاد از هوا ] « 5 »
ز بس تيغها خورد « 6 » بر يكدگر * چو پرگارها كرد « 7 » هريك دو سر
روان سيل خون سركشان « 8 » را ز فرق * وز آن جمله در خون خود گشته غرق
ز خون بر زمين رفته سيلابها * زرههاى كين گشته گردابها
3175 زمين و زمان گشته درياى خون * حبابى بر آن آسمان نگون
تفكها نگون « 9 » سركشان « 10 » را ز دست * درافتاد [ ه ] خرطوم فيلان مست
سواران درافتاد [ ه از ] « 11 » پشت زين * همه سركشان زمان و « 12 » زمين
مه سر « 13 » علم بر زمين گردناك * چو خورشيد جا كرده [ در ] « 14 » برج خاك
كسى را نمىشد در آن « 15 » تركتاز * ز گلزار دولت درِ « 16 » فتح باز
3180 ولى آخر از چرخ آييننفاق * مه ذو القدر كرد رو « 17 » در محاق
گرفتار شد خصم آيينستيز * بريدند فرقش به شمشير تيز
رساندند در دم سپه « 18 » سروران * سرش را به پابوس صاحبقران « 19 »
بيا ساقى آن جام مردآزماى * كه بنياد غم را درآرد ز پاى
به من ده كه از پايم افتاده مست * قرارم ز دل رفته كارم ز دست « 20 »
3185 مغنّى ز غم مبتلايم مكن * نوايم « 21 » بزن بىنوايى مكن
هامش
( 1 ) . چ : شد بدن .
( 2 ) . چ : افكنان .
( 3 ) . ب : ارّه راى ؛ د و چ : ارّههاى .
( 4 ) . ب : كشته سر .
( 5 ) . ت : ندارد ، متن براساس م نوشته شد .
( 6 ) . ب ، م ، د و چ : خورده .
( 7 ) . ب ، م ، د و چ : پرگار گرديده .
( 8 ) . ب : شد كسان .
( 9 ) . چ : تفكهاى كين .
( 10 ) . ب : شد كسان .
( 11 ) . ت : در ( ! ) متن براساس ب نوشته شد .
( 12 ) . ب ، م و د : در .
( 13 ) . چ : سراسر .
( 14 ) . ت : از ( ! ) متن براساس ب نوشته شد .
( 15 ) . چ : اين .
( 16 ) . ب ، م ، د و چ : گل .
( 17 ) . چ : كرده اندر .
( 18 ) . ب : شه .
( 19 ) . م : لتهاى اين بيت پس و پيش است .
( 20 ) . چ : ندارد .
( 21 ) . ب ، م ، د و چ : نوايى .