كسى را كه شه فرّ « 1 » افسر نهد * به پاداش آن « 2 » در پيش « 3 » سر نهند
سپه را توانگر كن از زرّ و سيم * كه جان را فدايت [ كند ] « 4 » روز بيم
سكندر كه گيتى سراسر گرفت * جهان را به نيروى لشكر گرفت
3260 دل لشكرى را به زر شاد كن * ز جان دادنش « 5 » روز كين ياد كن
ز قتلش ديت پيش ده بىدرنگ * كه جان در برابر دهد روز جنگ
به زر كن دل مفلس امّيدوار * كه در روز مردى كند جان نثار
ز زر كن فرومايه را بهرهور * كه از زر شود رستم « 6 » زال زر
نيايد ز مزدور و بىمزد كار * چو مزدش دهى كار ازو چشم دار
3265 سپاهى برآراست صاحبقران * كه از كثرتش شد زمين بى « 7 » كران
[ چو تير از كمان رفته در داورى * نجسته به غير از كمان ياورى ] « 8 »
چو صاحبقران سكندر اساس * برآراست خيلى فزون از قياس
فروريخت گوهر ز درياى لب * كه لشكر به « 9 » آهنگ ملك عرب
برآرند از ناى زرّين خروش * برند آسمان و زمين را ز هوش
3270 كواكبشناسان فرخنده راى * به ساعات فرّخ اثر رهنماى
نظر كرد « 10 » در « 11 » حال شمس و قمر * چو عينك سطرلاب زر « 12 » در نظر
به فرّخترين ساعتى شهريار « 13 » * به عزم سفر شد برون ز آن ديار
به آهنگ بغداد شد رهنورد * بلرزيد اين « 14 » گنبد لاجورد
دم ناى كز صور مىداد ياد * فلك را ز جا برد چون گردباد
3275 ز برق سنان و ز گرد سپاه * زمين روشن و آسمان شد سياه
خرامان ستوران زرّين ركاب * چو عمر گرانمايه با صد شتاب
روان بادپايان آتش نهاد * به گرمى چو آتش به تندى چو باد
چو كوهى به راه بيابان شدند * به راه بيابان شتابان شدند
هامش
( 1 ) . ب ، م ، د و چ : بر سر .
( 2 ) . م : او .
( 3 ) . م ، د و چ : رهش .
( 4 ) . ت : كنم ( ! ) متن براساس ب نوشته شد .
( 5 ) . ب : و دلش .
( 6 ) . ب : كه روز شود رستمى ( ! ) .
( 7 ) . ب ، م ، د و چ : سر .
( 8 ) . ت : ندارد ، متن براساس ب نوشته شد .
( 9 ) . ب : كند لشكر ( به ) .
( 10 ) . ب ، م ، د و چ : كرده .
( 11 ) . د : بر .
( 12 ) . چ : را .
( 13 ) . م : زينهار .
( 14 ) . د : آن .