چو در روز ميدان گشايم كمان * خدنگم بود آيتى « 1 » ز آسمان
3125 كه در شأن بدخواه من نازل است * دل دشمنش چون هدف منزل است
چو جولان دهم رخش آهو شكار * چو سازم علم تيغ زهر آبدار
شود برق آتش عنان در حجاب * نمايد ز كوه بلند آفتاب
هوا را دهم برق ديگر ز ميغ * زنم همچو خور تيغ بر فرق ميغ
از آن گرمرو آتش ديوزاد * زمين را دهم كوه ديگر ز باد « 2 »
3130 رساندند نوّاب درگاه شاه * به عرض شهنشاه عالمپناه
كه لايق نباشد ز ببر بيان « 3 » * كه در كين خرگوش بندد ميان
نه درخور بود آن « 4 » بلند آفتاب * كه در پى بود « 5 » ذّره را بىحجاب
مناسب نباشد ز شير غرين * كه آيد به ميدانِ آهوى چين « 6 »
نرفت از قضا صعوه را شاهباز * ز گنجشك ، شاهين نشد طعمهساز ]
3135 به دنبال تيهو نپرّد « 7 » عقاب * هما فارغ است از شكار غراب
پسنديده نبود به نزديك جمع * به آهنگ پروانه رفتن به « 8 » شمع
به شمعى توان عالمى سوختن * چه حاجت چنين مشعل افروختن
به نشتر توان ريش تن را علاج * نباشد به شمشير و تير « 9 » احتياج
توان كشت شمعى به يك قطره آب * چه حاجت به طوفان و « 10 » سيل سحاب
3140 توان كرد اگر دفع دشمن به مشت * مكن رنجه كف را به « 11 » گرز « 12 » درشت
چه انديشه از دشمنان شاه را * چه باك از خروش سگان ماه را
پس از رخصت « 13 » شاه عالممدار * برآريم از جان دشمن « 14 » دمار
شود كوه اگر دشمنت در مصاف * به تيغ از سر كين كنيمش شكاف
[ كمند ار به كين آورد بيژنش « 15 » * ستانيم و بنديم از آن گردنش ] « 16 »
3145 از آنجا كه درياى فيضت عطاست * قناعت به يك قطره كردن خطاست
هامش
( 1 ) . چ : رايتى .
( 2 ) . م ، د و چ : اين بيت با بيت پيشين ، پس و پيش است .
( 3 ) . د : شير ژيان .
( 4 ) . م ، د و چ : از .
( 5 ) . م ، د و چ : رود .
( 6 ) . چ : ندارد .
( 7 ) . چ : نگردد .
( 8 ) . ب ، م ، د و چ : ز .
( 9 ) . ب و چ : ( و ) تيز .
( 10 ) . م : ( و ) .
( 11 ) . د و چ : ز .
( 12 ) . ب : مشت .
( 13 ) . ب و د : رخصت از .
( 14 ) . ب : خصمت ؛ م ، د و چ : خصمش .
( 15 ) . م : بر تنش .
( 16 ) . ت : ندارد ، متن براساس ب نوشته شد .