2835 دويدند بر باره مردان جنگ * گرفتند آن قلعه را بىدرنگ
حصارى بلند از غيور سپاه * شده چون ره كهكشان شاهراه
هراسان بدانديش برگشتهبخت * سوى شهربند درون برد رخت
ز خون گشته ديوار و « 1 » در لالهگون * وز آن كوچهها سربهسر جوى « 2 » خون « 3 »
دگرباره گردان سپرها به كف * كشيدند بر گرد آن قلعه صف
2840 سوى باره گردان آيين مصاف * چو عنقا دويدند بر كوه قاف
دليران جنگآور « 4 » از پيش و پس * گرفتند آن قلعه را در نفس
بريدند از تن سرش كينهخواه * به خوارى فكندند بر گرد راه
گرفتار شد خصم آشفته « 5 » حال * فتاد اختر طالعش در و بال « 6 »
سرى كز شرف مهر افلاك بود * چو گوى آخر افتاده بر خاك بود « 7 »
2845 ملاف ، ارچه رويينتنى در مصاف * كه آهن كند تيغ رستم شكاف
ميا « 8 » ، گر پلنگى به ميدان دلير * مشو ايمن از حملهء نرّه شير
بيا ساقى آن مى كه مردافكن است * ز جام زرش قلعهء آهن است
به من ده كه از غم روم در حصار * ببندم در فتنه بر روزگار « 9 »
مغنّى ز پستى دلم شد اسير * بر اوج حصار از نوا زن صفير
2850 حصاريست قانون ز اوجش « 10 » بلند * كه بر كنگره افكنده تارش كمند « 11 »
توجّه فرمودن شاه گردون شكوه به جانب فيروزكوه و در حصار رفتن حسين كيا و گرفتن او را [ و ] در قفس كردن « 12 »
بدينگونه داراى رستم كمند * به آهنگ كين داد جولان ، سمند
كه شاه فلك قدر گردون جناب * چو از قلعهء يزد شد كامياب
هامش
( 1 ) . چ : گشته و خفته .
( 2 ) . چ : غرق .
( 3 ) . ب : ندارد .
( 4 ) . ب و م : جنگآوران .
( 5 ) . ب ، م ، د و چ : برگشته .
( 6 ) . ب ، م ، د و چ : اين بيت و بيت پيشين ، پس و پيش است .
( 7 ) . ب : ندارد .
( 8 ) . د : ميان ( ! ) .
( 9 ) . چ : كارزار .
( 10 ) . چ : ( ش ) .
( 11 ) . د و چ : نيست .
( 12 ) . م : ندارد ؛ ب : توجّه فرمودن شاه گردون شكوه به جانب فيروزكوه و رفتن حسين كيا در قلعهء آنجا و محاصره نمودن شاه دينپناه آن قلعه را و گرفتن و در قفس كردن او ؛ د : توجّه فرمودن شاه گردون شكوه به جانب فيروزكوه و قلعهء حسن كيا و محاصره كردن و او را گرفتن و در قفس كردن ؛ چ : توجّه فرمودن شاه گردون شكوه به جانب فيروزكوه رفتن به در قلعهء آنجا و گرفتنشان قلعه را و گرفتن او را در قفس كردن .