بود خاتم آسمان را نگين * به زير نگين آسمان و زمين
به كرسى بود بخت « 1 » من توأمان * سر عزّتش سوده « 2 » بر آسمان
2890 بود جم گداى درم « 3 » صبح و شام * كه دارد به كف بهر دريوزه جام
چو صاحبقران سكندرنشان * ز درياى لب گشته « 4 » گوهرفشان
بگفتا كه خيل يسار و يمين * بجنبيد از جا به آهنگ كين
به حكم جهانگير رستم مصاف * بجنبيد از جاى خود كوه قاف
به پابوسى شاه گردون جناب * مه نو فرود آمد و شد ركاب
2895 علم ز اطلس چرخ شد پردهدار * مه سر علم عرش را گوشوار
هزبران ضحّاكوش در خروش * ز هر سو چو « 5 » ماران « 6 » تفكها به دوش
چو بالابلندان علم سرفراز * قد افراخته همچو عمر « 7 » دراز
روارو درآمد به خيل و « 8 » سپاه * بجنبيد ماهى بلرزيد ماه
خديو جهانگير عالم نبرد * به آهنگ رى گشت وادى نورد
2900 چنان پردهاى شد غبار « 9 » سپاه * كه ره بست بر نور خورشيد و ماه
مه سر علم شد نهان در غبار * ز خط همچو آيينهاى روى يار « 10 »
ز بسيارى لشكر از هر كران * شده ماهى و گاو را سرگران
نخست آن فلك قدرِ انجم شكوه * عنانتاب شد « 11 » سوى « 12 » فيروزكوه
چو كوهى كه بود آسمان دامنش * فلك روز و شب گشته پيرامنش
2905 برآورده تيغ از هواى ستيز * چو خوى بتان سربهسر تند و تيز
به دامان وى كز فلك برده تاب * عجب گر رسد دعوت مستجاب
برآورده دامانْش « 13 » از سنگ جنگ * ز سيّارهها دامنش پر ز سنگ
عقابى بر آن چرخ [ آيين ستيز ] « 14 » * ز قوس قزح ناخنش كرده « 15 » تيز
پلنگش زده پنجه در طاق « 16 » عرش * نهان گشته در دامنش ساق « 17 » عرش
هامش
( 1 ) . ب ، م ، د و چ : تخت .
( 2 ) . ب : برده .
( 3 ) . ب : ( م ) .
( 4 ) . ب ، م ، د و چ : ( ه ) .
( 5 ) . ب : ز .
( 6 ) . د و چ : باران ( ! ) .
( 7 ) . م : عمرى .
( 8 ) . چ : ( و ) .
( 9 ) . م : ز گرد .
( 10 ) . ب : ندارد .
( 11 ) . ب : گشته .
( 12 ) . چ : كوه .
( 13 ) . ب ، م و د : دورانش .
( 14 ) . ت : ندارد ، متن براساس ب نوشته شد .
( 15 ) . چ : ( ه ) .
( 16 ) . ب و م : ساق .
( 17 ) . ب و م : طاق .