برآيم به بالاى كوه بلند * ز نعل سمندش كنم بهرهمند
ز نعلش شرارى كه رخشان شده « 1 » * تن « 2 » كوه ، كوه بدخشان شده « 3 »
2870 كيا « 4 » را كنم چارهسازى به تيغ * سرش را به تيغ افكنم بىدريغ « 5 »
گرفتم حصارش سپهر بلند * به تيغ كمند آرمش در كمند « 6 »
[ من آن آفتابم كه در يك زمان * مسخّر كنم قلعه آسمان
حصارش بود گر سپهر بلند * نكرده كسى راه « 7 » خورشيد ، بند
شود سيل اگر دشمن كينهخواه * شوم كوه و بندم بر آن سيل راه
2875 بود خصم اگر آفتاب بلند * به تيغ و سنان « 8 » آرمش در كمند ] « 9 »
منم روز رزم آن سكندر علم * كه آيينهام شد مه سر « 10 » علم
چو در كينه بندم كمربند زر * بدانديش ملكم « 11 » نبندد كمر
چو از فرق من پُر شود « 12 » بهرهمند * پرد « 13 » نسر طائر ز چرخ بلند
ز جوشن چو گردد تنم كامياب * شود آفتاب فلك [ در حجاب ] « 14 »
2880 چو جولان دهم رخش هامون نبرد * رود كيقباد و فريدون به گرد
به كوه ار شود پاى او فرشساى * برد كوه را باد صرصر ز جاى
گشايم كمربند اسفنديار * به گردن كمندش كنم استوار
ز ميدان برم بر « 15 » فضاى سپهر * به چوگان قوس قزح گوى مهر
كنم بر زمين نيزه گر استوار * ز ماهى شود تا به مه بىقرار
2885 ربايم ز جا ماه را بىسخن * كشم « 16 » پنبه از گوش چرخ كهن
سليمان كه بود آفتاب زمين * اگر داشت روى زمين در نگين
من آن سرفرازم « 17 » كه چون « 18 » آفتاب * مه « 19 » رايتم از فلك « 20 » كامياب
هامش
( 1 ) . ب ، م و د : شود ؛ چ : بود .
( 2 ) . م : از آن .
( 3 ) . ب ، م و د : شود ؛ چ : بود .
( 4 ) . م : كيان .
( 5 ) . چ : ندارد .
( 6 ) . ب ، م ، د و چ :گرفتم حصارش سپهر برين * مرا هم براقى است در زير زين( 7 ) . د : را چو .
( 8 ) . م : ( و ) نبرد ؛ د : ( و ) كمند ؛ چ : كمند .
( 9 ) . ت : ابيات بين قلاب نيست ، متن براساس ب نوشته شد .
( 10 ) . چ : سراسر .
( 11 ) . چ : پيشم .
( 12 ) . ب ، م ، د و چ : چو از پَر شود فرق من .
( 13 ) . چ : بود ( ! ) .
( 14 ) . ت : كامياب ( ! ) متن براساس ب نوشته شد .
( 15 ) . ب ، م ، د و چ : در .
( 16 ) . ب : كنم .
( 17 ) . م و چ : آفتابم .
( 18 ) . چ : چو آن .
( 19 ) . م : بود .
( 20 ) . د : ز آسمان .