چو سدّ سكندر پناه سپاه * چه سدّى كه يأجوج را شد پناه
ز رفعت بر آن قلعهء پرستيز * بود برج خاك « 1 » فلك خاكريز « 2 »
ببستند درها به آهنگ كين * در فتنه بست آسمان بر زمين
پر از سنگ شد « 3 » برجها در زمان * زمين را كشيدند بر آسمان
2800 گران شد ترازوى گردون « 4 » سپهر * پر از سنگ شده پلّهء ماه و مهر
كلهخود گردنكشان عرشساى * چو خورشيد بر آسمان كرد جاى
فروزان شده قبّههاى سپهر * مه « 5 » از برج خاكى برآورده سر
[ چو افلاك برجش شرفناك بود * سپرها تداوير « 6 » افلاك بود « 7 » ]
نمود آفتاب علم پرشكوه * چو خورشيد تابان ز بالاى كوه
2805 شب تيره كاين قاتل خشمگين * گذشت از سر مهر و زد راه كين « 8 »
فرود آمد آن لشكر كينهخواه * زمين آسمان شد ز بس بارگاه
ز شمع و چراغ « 9 » يمين و يسار * شده مشعلى برجهاى حصار
پى پاس خصم از نشيب و فراز « 10 » * زمين را چو گردون بسى ديده باز « 11 »
دم صبح كاين آفتاب بلند * گرفت آسمان را به تيغ و كمند
2810 به حكم جهانگير گردون سرير * اجل را صلا زد صفير « 12 » نفير
دم ناى كز صور مىداد ياد * فلك را ز جا برد « 13 » چون گردباد
دو لشكر به آهنگ كين خاستند * سر و تن ز آهن برآراستند « 14 »
بر اطراف آن قلعه با صد شكوه * كشيدند صف همچو البرز « 15 » كوه
ز خود و زره سركشان يكسره * حصارى ز آهن پر از كنگره
2815 به نظّاره از روزن ماه و مهر * برون كرده سر قدسيان از سپهر « 16 »
هامش
( 1 ) . م : پارهء نه .
( 2 ) . م : پس از اين بيت افزوده است :يكى سنگ از آن قلعهء پرشكوه * درافتاده و گشته الوندكوه( 3 ) . چ : پر از نيك و بد .
( 4 ) . م ، د و چ : گردان .
( 5 ) . م : خور .
( 6 ) . م : محاوير ( ! جمع محور ، محاور است ) .
( 7 ) . ت : ندارد ، متن براساس ب نوشته شد .
( 8 ) . چ : بر زمين .
( 9 ) . چ : چراغ و .
( 10 ) . چ : يمين و يسار .
( 11 ) . چ : بار .
( 12 ) . چ : صفير و .
( 13 ) . د و چ : برده .
( 14 ) . م : بياراستند .
( 15 ) . م : چو الوند .
( 16 ) . چ : ندارد .