مكن تا توان با بدان همدمى * سگان را مكن چيره بر آدمى
2755 فرومايه را پايه كردن بلند * بود شير نر را گشادن ز بند
زبونند چندان شترهاى مست * كه نگشادشان ساربان پا و دست
برآرد چو پر ، بچّهء زاغ بوم * به زودى شود آفت مرز و « 1 » بوم
ز بدگوهران چشم نيكى مدار * كه نارد گل و ميوه ، بيد و چنار
به بداصل منشور دوران خطاست * به ديوان ، نگين سليمان كجاست « 2 »
2760 مده وارث ملك را خسروى * مكن دشمن خويشتن را قوى
از آن قصّه جمشيد خاقان « 3 » اساس * بجنبيد با لشكرى بىقياس
گرفته سمند ظفر زير ران * جهان را « 4 » به فرمان كران تا كران « 5 »
برآراسته از سر خرّمى * پرى بود از « 6 » صورت آدمى
به رفتن چو عمر عزيزش شتاب * سعادت قرين ، نصرتش همركاب
2765 مه سر « 7 » علم آسمانساى شد * چو ماه نواش بر فلك جاى شد « 8 »
ستوران چو برق و سواران « 9 » چو كوه * چو « 10 » برقى كزو كوه شد بىشكوه
چو بالاى خوبان علمها بلند * چو زلف بتان تاب داده كمند
كشيد آن جهانگير گيتىپناه * نخستين به سوى سپاهان سپاه
رسيدند « 11 » اهل سپاهان تمام * به پابوسى شاه گردون غلام
2770 كرايى « 12 » در آن كشور آرام داشت * سرى پر ز انديشهء خام داشت
غرور سپاهش زِ رَه برده بود * ز راهش غرور سپه برده بود
دماغى پر از فكر بيهوده داشت * دل از فكر بيهوده فرسوده داشت
گرفت انحراف « 13 » از طريق صواب * هواى خلافش ز دل برده تاب
حديث كجانديشگان گوش كرد * حق نعمت « 14 » شه فراموش كرد
هامش
( 1 ) . چ : ( و ) .
( 2 ) . م و چ : خطاست .
( 3 ) . د : خاقان جمشيد .
( 4 ) . م ، د و چ : گرفتش .
( 5 ) . م : پس از اين بيت افزوده است :اتاقه به سر برزد از روى دست * هماى ظفر را به زنجير بست( 6 ) . م ، د و چ : در .
( 7 ) . چ : سراسر .
( 8 ) . د : ندارد .
( 9 ) . چ : سواران چو برق و جوانان .
( 10 ) . م و د : چه .
( 11 ) . د : ( ند ) .
( 12 ) . م : كرانى .
( 13 ) . چ : گرفتار طوف ( ! ) .
( 14 ) . چ : خدمت .