كليم است در كف عصا استوار * خليلى كه دارد بر « 1 » آتش قرار « 2 »
به شاه فلك قدر گردون جناب * بود دعوى خسروى ناصواب
چو شد مهر و اقبال « 3 » بختش بلند * چراغ ار فروزى نباشد پسند
2315 مده رشتهء دوستى را ز دست * كه طرف از نزاعش كسى برنبست
بود دوستى شمع مجلسفروز * خصومت بود آتش خانه « 4 » سوز
فروزان مكن آتش رستخيز * مبادا شرارى فتد « 5 » در تو نيز
كشد در كمان تير اگر دست « 6 » تو * مبادا شود رنجه [ ز آن ] « 7 » شست « 8 » تو
مكن جز نكويى به كس زينهار * چو كردى بدى چشم نيكى مدار
2320 اگر خار اگر گل نمايى در آب * ز عكس همانت كند « 9 » كامياب
تواضع كن و احترامش ببين * جوانمردى و لطف عامش ببين
به دشمن زند از نكويى نفس * كمال مروّت همين است و بس « 10 »
گر از تاب مهرش شوى بهرهمند * شود ذرّهات آفتاب بلند
شود لطف او شامل حال تو * فروزان كند شمع اقبال تو
2325 بود آب و آتش گه صلح و جنگ * به بخشش محيط و به كوشش نهنگ
نى نيزه [ و ] خامهاش « 11 » وقت كار * يكى شكّر آرد يكى زهر مار « 12 »
برآشفت از « 13 » آن گفتوگو نامراد * زبان را به طعن اميران گشاد
كه تا « 14 » اين زمان مهر افلاك و « 15 » تخت « 16 » * مرا داشت در ظلّ اقبال و « 17 » و بخت « 18 »
اگر شد فلك « 19 » بخت « 20 » شاه زمان * بود پايهء تخت من آسمان
2330 هنوزش بود حلقه ، مار « 21 » كمند * مكن دست و پا گم ز بيم و « 22 » گزند « 23 »
نشد مهر اقبال او ذرّهريز * چو سايه چرا رو نهى « 24 » در گريز
هامش
( 1 ) . م : خليل است و دارد در .
( 2 ) . چ : اين بيت و بيت سپسين نيست .
( 3 ) . م و د : مهر اقبال و .
( 4 ) . چ : چاره .
( 5 ) . چ : رسد .
( 6 ) . م : از شست .
( 7 ) . ت : از ( ! ) متن براساس ب نوشته شد .
( 8 ) . م : دست .
( 9 ) . چ : دهد .
( 10 ) . ب : ندارد .
( 11 ) . م : نى نيزهاش همچنان .
( 12 ) . م و د : يار .
( 13 ) . م : ز .
( 14 ) . چ : گه .
( 15 ) . ب و د : ( و ) .
( 16 ) . چ : بخت .
( 17 ) . چ : ( و ) .
( 18 ) . چ : تخت .
( 19 ) . م : زمين .
( 20 ) . م و د : تخت .
( 21 ) . چ : تار .
( 22 ) . م ، د و چ : ( و ) .
( 23 ) . ب : ندارد .
( 24 ) . م : نهم .