2290 خرد پيشه راوىّ شيرين كلام * چنين داد نظم سخن را نظام
كز آن نامه سلطان بيداد كوش * چو درياى قلزم درآمد به جوش
پى مشورت مجمعى « 1 » ساز كرد * ز روى سخن پرده را باز كرد
كه آمد چنين نامهء ناصواب * به « 2 » نزد شما چيست اين را جواب
رساندند سردفتران سپاه * به عرضش كه اى خسرو دينپناه
2295 نزاع شهنشاه اقليمگير * خطايى عظيم است و « 3 » كار خطير
ستيزه به صاحبقران ناسزاست * به شيران نبردآزمايى خطاست
مناسب نباشد ز آهوى چين * كه آيد به ميدانِ شير غَرين
ندانست دست چپ از دست راست * كه با شير نر پنجه در پنجه خواست « 4 »
ز كينش كه از جان برآرد دمار * كسى را نباشد به جان زينهار
2300 ز تيغش كه شد عالمى پست او * بود نامهء فتح در دست او
به دورش كزو شير نر شد « 5 » خجل * مگر زنده شد رستم شيردل
نكوشيد كس باز بر دست خويش * به خارا نكرد آزمون شست خويش
به دولتسران « 6 » هركه كوشد به جنگ * از آن « 7 » پاى عمرش درآيد به سنگ
نجنبيد كس بر خلافش ز جاى * كه دهرش « 8 » نياورد سر زير پاى
2305 قضا منبر آراسته از فلك * كه بر نام او خطبه خواند ملك « 9 »
برآورد « 10 » دست دعا ماه و مهر * كه جايش دهد « 11 » بر سرير سپهر
ز كارش گشايد گره ماه و سال * به انگشت و دندان نجوم و « 12 » هلال
به مردى زند بر سر چرخ تيغ * نداند « 13 » فلك قدر مردان دريغ « 14 »
ز دشمن سپهر برين ياورش * اگر خواهد افسر رساند سرش
2310 چو با تاج گلگون به دستش سنان * كند جلوه بر رخش آتش عنان « 15 »
اتاقه بود بر سرش آن هماى * كه دارد بر آتش چو پروانه جاى
هامش
( 1 ) . م : بالاى اين كلمه ، واژهء « عالمى » نيز افزوده شده است .
( 2 ) . ب و م : ز ؛ د : كه .
( 3 ) . چ : ( و ) .
( 4 ) . ب : ندارد .
( 5 ) . م : كه شد شير نر زو .
( 6 ) . ب : سر ( ان ) .
( 7 ) . ب : روان .
( 8 ) . دستش .
( 9 ) . م : ندارد .
( 10 ) . م : برآورده .
( 11 ) . چ : رسد .
( 12 ) . چ : ( و ) .
( 13 ) . م : ندارد .
( 14 ) . ب : گه تيرباران گه تيغ ميغ .
( 15 ) . ب : از اين بيت تا بيت 2312 نيست .