تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاه اسماعيل نامه ( فارسى ) — صفحة 246

مساهمون:

ص٢٤٦
خدنگم بود آن « 1 » شكارى عقاب * كزو « 2 » نسر طاير شود « 3 » در حجاب نتابند مردان ، رخ از كارزار * هزبران ندانند غير از شكار 2180 نجويد پلنگ از مى لعل ، كام * بود خون صيدش مى لعل فام بود فارغ از نقل و مى شاه باز * شكارى به دانه ندارد نياز « 4 » بياييد تا تُرك‌تازى كنيم * بدانديش را كار « 5 » سازى كنيم سر فتنه دارد دگر نامراد * دگرباره بيداد را « 6 » كرده ياد شنيدم كه دارد خيال محال * تمنّاى ملكش بود در خيال 2185 به آهنگ جنگم دلير آمده است * عجب روبهى ! سوى شير آمده است چو پروانه پرّد سوى شمع جمع * به پروانه آفت رسد نه به شمع تذروى كه شد سال عمرش تمام * برد وايهء « 7 » دانه‌اش سوى دام به تاراج ملكم كمين كرده باز * فكنده به صيد حرم جرّه‌باز كجا صعوه را بود « 8 » قدر « 9 » و تاب * كه آيد سوى آشيان عقاب 2190 برآنم پس از فرصت روزگار * كه از روزگارش برآرم دمار ز گرز آن‌چنانش كنم سرگران * كه گيرند ازو « 10 » عبرتى ديگران سپاهى كشم سوى خيلش « 11 » دلير * به صيد غزالان برم ببر « 12 » و شير « 13 » نيم در سروكارش انديشه‌ناك * ز خفّاش ، مِهر فلك را چه باك مه رايتش گر بود عرش‌ساى * چو جولان دهم آتش « 14 » بادپاى 2195 ز نعل سمندش در آن ترك‌تاز * كنم طابق النّعل بالنّعل باز « 15 » پناه « 16 » مخالف اگر جوشن است * نهان در زره كوهى از آهن است « 17 » چو بر وى گشايم در رستخيز * كنم آبش « 18 » از آتش « 19 » تيغ تيز
هامش
( 1 ) . چ : از . ( 2 ) . م : كز آن . ( 3 ) . د : كه شد نسر طاير ازو . ( 4 ) . ب : ندارد . ( 5 ) . ب ، م ، د و چ : چاره . ( 6 ) . چ : بيدادگر . ( 7 ) . م : لايه ( ؟ ) . ( 8 ) . ب : باشد آن . ( 9 ) . چ : آب . ( 10 ) . ب : از آن ؛ م : زو . ( 11 ) . م : خصمان . ( 12 ) . م و د : نرّه . ( 13 ) . ب :سپاهى كنم سوى خيلش روان * ز سرو روانش برآرم روان( 14 ) . م : ابرَش . ( 15 ) . م ، د و چ : ساز . ( 16 ) . ب : سپاه . ( 17 ) . د : نهان كوهى در خاره و آهن است ( ! ) . ( 18 ) . ب : آتش . ( 19 ) . م : شعله .