خدنگم بود آن « 1 » شكارى عقاب * كزو « 2 » نسر طاير شود « 3 » در حجاب
نتابند مردان ، رخ از كارزار * هزبران ندانند غير از شكار
2180 نجويد پلنگ از مى لعل ، كام * بود خون صيدش مى لعل فام
بود فارغ از نقل و مى شاه باز * شكارى به دانه ندارد نياز « 4 »
بياييد تا تُركتازى كنيم * بدانديش را كار « 5 » سازى كنيم
سر فتنه دارد دگر نامراد * دگرباره بيداد را « 6 » كرده ياد
شنيدم كه دارد خيال محال * تمنّاى ملكش بود در خيال
2185 به آهنگ جنگم دلير آمده است * عجب روبهى ! سوى شير آمده است
چو پروانه پرّد سوى شمع جمع * به پروانه آفت رسد نه به شمع
تذروى كه شد سال عمرش تمام * برد وايهء « 7 » دانهاش سوى دام
به تاراج ملكم كمين كرده باز * فكنده به صيد حرم جرّهباز
كجا صعوه را بود « 8 » قدر « 9 » و تاب * كه آيد سوى آشيان عقاب
2190 برآنم پس از فرصت روزگار * كه از روزگارش برآرم دمار
ز گرز آنچنانش كنم سرگران * كه گيرند ازو « 10 » عبرتى ديگران
سپاهى كشم سوى خيلش « 11 » دلير * به صيد غزالان برم ببر « 12 » و شير « 13 »
نيم در سروكارش انديشهناك * ز خفّاش ، مِهر فلك را چه باك
مه رايتش گر بود عرشساى * چو جولان دهم آتش « 14 » بادپاى
2195 ز نعل سمندش در آن تركتاز * كنم طابق النّعل بالنّعل باز « 15 »
پناه « 16 » مخالف اگر جوشن است * نهان در زره كوهى از آهن است « 17 »
چو بر وى گشايم در رستخيز * كنم آبش « 18 » از آتش « 19 » تيغ تيز
هامش
( 1 ) . چ : از .
( 2 ) . م : كز آن .
( 3 ) . د : كه شد نسر طاير ازو .
( 4 ) . ب : ندارد .
( 5 ) . ب ، م ، د و چ : چاره .
( 6 ) . چ : بيدادگر .
( 7 ) . م : لايه ( ؟ ) .
( 8 ) . ب : باشد آن .
( 9 ) . چ : آب .
( 10 ) . ب : از آن ؛ م : زو .
( 11 ) . م : خصمان .
( 12 ) . م و د : نرّه .
( 13 ) . ب :سپاهى كنم سوى خيلش روان * ز سرو روانش برآرم روان( 14 ) . م : ابرَش .
( 15 ) . م ، د و چ : ساز .
( 16 ) . ب : سپاه .
( 17 ) . د : نهان كوهى در خاره و آهن است ( ! ) .
( 18 ) . ب : آتش .
( 19 ) . م : شعله .