2100 سر و شاخ آهو كه خونبار « 1 » بود * چو شاخ گل از تير پرخار « 2 » بود
بخاييده « 3 » سگ شاخ نخجير را * بدان « 4 » سان كه ديوانه نخجير را
ز بس خاك [ و ] خون شد به هم متّصل * خرِ كوه « 5 » را پا فرو شد به گل
پلنگان به تير « 6 » از كمرهاى سخت * درافتاده چون سايهها از درخت « 7 »
شد از نيزهها نيستان كوه و در * در آن نيستان شير نر جلوهگر
2105 پلنگ سپهر از « 8 » چنان رستخيز * به قدّ دو تا كرده عزم گريز
چو از صيد تازى بپرداختند * لواى طرب را برافراختند
چو زلف پرىپيكران تار عود * ز جان حريفان برآورد « 9 » دود
ز نغمهسرايان زهرهنوا * فرشته به چرخ آمده از « 10 » هوا
به صورتگرى « 11 » مطرب شوخ [ و ] شنگ * ز بال پرى كرده مضراب چنگ
2110 ز هر سو بتى جام نابى به دست * گرفته مهى آفتابى به دست
مغنّى چو دف را به دستان گرفت * نى انگشت حيرت به دندان گرفت
صراحى بر آواز نى داشت گوش * كشيده برون پنبه از گوش هوش
شده چنگ محراب اهل نياز * صراحى ز بس سجدهاش سرفراز
چو چشم بتان ساقى نيممست * ربوده شكيب از دل و دل « 12 » ز دست
2115 قدح عينك چشم مستان شده * چراغ دل مىپرستان شده
در اين حال آمد رسولى چو باد * كه دارد سر داورى نامراد
دماغش ز فكر مدارا تهيست * دلش را تمنّاى شاهنشهيست
كشيدند لشكر به فرّ و شكوه * چو كوهى بر اطراف الوندكوه
سپاهى بر « 13 » او پردل و بىهراس * فزون از شمار و برون از قياس
2120 فزون از ددان « 14 » ديوساران بسى * نداند عدد ديو [ و ] دد را كسى
شد از كثرت و ازدحام « 15 » سپاه * در آن ناحيت قحط آب و گياه
هامش
( 1 ) . چ : پربار .
( 2 ) . چ : خونبار .
( 3 ) . م : ( ه ) .
( 4 ) . چ : بدين .
( 5 ) . ب ، م ، د و چ : كور .
( 6 ) . د : سر .
( 7 ) . چ : ندارد .
( 8 ) . م : از سپهر .
( 9 ) . م و د : برآورده .
( 10 ) . ب ، م و چ : آمد اندر ؛ د : در .
( 11 ) . د و چ : صورت پرى .
( 12 ) . ب : دين .
( 13 ) . ب ، م ، د و چ : به .
( 14 ) . ب و م : دد و .
( 15 ) . چ : از هجوم .