به حيرت سلاطين با فرّ و هنگ * فرومانده در چارهء صلح و جنگ
دليران سرحدنشين در گريز * چو خاشاك « 1 » از صدمت باد تيز
2040 همه سركشان در سرانجام باج « 2 » * نهادند از سر تمنّاى تاج
اميران [ شهرى ز ] « 3 » آشوب زهر * ببستند از بيم درهاى شهر
رعايا هراسان ز بيم خراج * بد و نيك در كار خود بىعلاج
جهان شد سياه « 4 » از غبار سپاه * سيهخانه را خانه ز آن شد « 5 » سياه
پلنگان چو نخجير از آن پر « 6 » شكوه * ز هرسو دوان « 7 » بر « 8 » كمرهاى كوه
2045 بياباننشينان ز بيم گزند * گرفتند منزل به كوه بلند
دليران ساحل هراسان ز جنگ * به دريا نهادند رو چون نهنگ
هزبران همه بيشه پرداختند « 9 » * ز ميدان جولان برون تاختند « 10 »
ز هرسو حصارى كه بود استوار * درش بسته ز انديشهء كارزار « 11 »
چو خورشيد تابان به « 12 » تيغ [ و ] كمند * گرفتش گر آن بود چرخ بلند
2050 ز خيل و سپاه قيامت هجوم * مسخّر شدش تا به سرحدّ روم « 13 »
حصن كيف از يمنش آباد شد * ز عدلش دل عالمى شاد شد
پس آنگاه سر خيل گيتىگشاى * به آهنگ گرجى روان شد ز جاى
چو بر خيل گرجى فتادش گذر * شدندش سگ « 14 » آستان سربهسر
صنمخانهها كرد ويران همه * زد آتش بر « 15 » آتشپرستان همه
2055 وز آنجا به شروان درافكند جوش * ز جوش نهنگان درياخروش
ز شروان سمند ظفر تيز كرد * دگرباره آهنگ تبريز كرد
بيا ساقيا بادهء صاف ده * به از مى چه باشد تو « 16 » انصاف ده
دمى بى مى صاف دلجو مباش * نباشد گر آب خضر گو مباش
هامش
( 1 ) . م : خاك ره .
( 2 ) . ب : تاج ( ! ) .
( 3 ) . ت : شهر از ( ! ) متن براساس ب نوشته شد .
( 4 ) . چ : سيه .
( 5 ) . م : خانه شد ز آن .
( 6 ) . م : بى .
( 7 ) . م : روان .
( 8 ) . چ : در .
( 9 ) . ب و د : پرداخته .
( 10 ) . ب و د : تاخته .
( 11 ) . چ : روزگار .
( 12 ) . م : ز .
( 13 ) . چ : ز خيل سپاه قيامت شكوه / . . . ( همان ) روه ( كذا ! ) .
( 14 ) . چ : به يك .
( 15 ) . ب ، م و چ : در ؛ د : به .
( 16 ) . ب ، م ، د و چ : خود .