سپرهاى گردان همه « 1 » لالهگون * ز نوك سنان گشته غربال خون
1760 علم را كه آيينه شد « 2 » فرش « 3 » ساى * شده « 4 » صيقل از « 5 » نعل هر بادپاى
دم صبح كاين ترك آيين ستيز * كشيد « 6 » از نيام افق تيغ تيز
سپاه نجوم « 7 » از هراسندگى « 8 » * نهادند رو در پراكندگى
شد از داورى كار بر خصم تنگ * گريزان برون شد ز ميدان جنگ
برون رفت « 9 » از « 10 » آن « 11 » عرصهء داروگير * سپه دستگير و عنانش اسير
1765 چو فتحى چنان شاه را رو نمود * به سوى سپاهان سپه راند زود
سران سپاهان ز نخوت ، برى « 12 » * نهادند گردن به فرمانبرى « 13 »
گر اين « 14 » لعبت پردل كينهخواه * كه بودش در آن كشور آرامگاه
فرستاد كس پيش شاه زمان * كه يابد ز تيغ ستيزش امان
سخن اينكه تو شاه و ما بندهايم * بدين « 15 » بندگى شاد تا زندهايم « 16 »
1770 بود آستان تو معراج ما * فلكساى « 17 » خاك درت تاج ما
نداريم امّيدوارى به كس * تمنّاى ما لطف شاه است و بس
چو شد فهم ازو « 18 » انقياد تمام * به پاداش آن « 19 » ، شاه گردون غلام
قوى « 20 » پايه كردش به طبل و علم * به او كرد تاج سعادت كرم
فرستاد منشور گردون خطاب * كه از يزد و كرمان شود كامياب
1775 سمند ظفر هركجا تاختى * ز بن نخل دشمن تهى ساختى
ز آوازهاش عالمى در گريز * كسى را نبودى مجال ستيز
جهانى از آن آفتاب كمال * نهادند چون سايه رو در زوال
به نيروى بخت و به بازوى كين * عراق « 21 » عجم آمدش در نگين
هامش
( 1 ) . د : كين ( همه ) ( ! ) .
( 2 ) . د : ( شد ) .
( 3 ) . ب : دشت ؛ چ : عرش .
( 4 ) . چ : شدش .
( 5 ) . ب : شد از صيقل .
( 6 ) . چ : كشند ( ! ) .
( 7 ) . م : از هجوم .
( 8 ) . چ : پراكندگى ( ! ) .
( 9 ) . ب : شد .
( 10 ) . م و چ : ز .
( 11 ) . د : ( آن ) .
( 12 ) . ب : گرى .
( 13 ) . چ : ندارد .
( 14 ) . ب و د : كراهى لقب ؛ م : كرانى لقب ؛ گراهى لقب .
( 15 ) . د : وزين .
( 16 ) . د : شاد و نازندهايم .
( 17 ) . ب : دار ؛ م و چ : ساخت ؛ د : ساز .
( 18 ) . م : ز آن ؛ د و چ : از آن .
( 19 ) . م : او .
( 20 ) . چ : تويى ( ! ) .
( 21 ) . چ : عراق و .