تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاه اسماعيل نامه ( فارسى ) — صفحة 225

مساهمون:

ص٢٢٥
سپرهاى گردان همه « 1 » لاله‌گون * ز نوك سنان گشته غربال خون 1760 علم را كه آيينه شد « 2 » فرش « 3 » ساى * شده « 4 » صيقل از « 5 » نعل هر بادپاى دم صبح كاين ترك آيين ستيز * كشيد « 6 » از نيام افق تيغ تيز سپاه نجوم « 7 » از هراسندگى « 8 » * نهادند رو در پراكندگى شد از داورى كار بر خصم تنگ * گريزان برون شد ز ميدان جنگ برون رفت « 9 » از « 10 » آن « 11 » عرصهء داروگير * سپه دستگير و عنانش اسير 1765 چو فتحى چنان شاه را رو نمود * به سوى سپاهان سپه راند زود سران سپاهان ز نخوت ، برى « 12 » * نهادند گردن به فرمان‌برى « 13 » گر اين « 14 » لعبت پردل كينه‌خواه * كه بودش در آن كشور آرامگاه فرستاد كس پيش شاه زمان * كه يابد ز تيغ ستيزش امان سخن اينكه تو شاه و ما بنده‌ايم * بدين « 15 » بندگى شاد تا زنده‌ايم « 16 » 1770 بود آستان تو معراج ما * فلك‌ساى « 17 » خاك درت تاج ما نداريم امّيدوارى به كس * تمنّاى ما لطف شاه است و بس چو شد فهم ازو « 18 » انقياد تمام * به پاداش آن « 19 » ، شاه گردون غلام قوى « 20 » پايه كردش به طبل و علم * به او كرد تاج سعادت كرم فرستاد منشور گردون خطاب * كه از يزد و كرمان شود كامياب 1775 سمند ظفر هركجا تاختى * ز بن نخل دشمن تهى ساختى ز آوازه‌اش عالمى در گريز * كسى را نبودى مجال ستيز جهانى از آن آفتاب كمال * نهادند چون سايه رو در زوال به نيروى بخت و به بازوى كين * عراق « 21 » عجم آمدش در نگين
هامش
( 1 ) . د : كين ( همه ) ( ! ) . ( 2 ) . د : ( شد ) . ( 3 ) . ب : دشت ؛ چ : عرش . ( 4 ) . چ : شدش . ( 5 ) . ب : شد از صيقل . ( 6 ) . چ : كشند ( ! ) . ( 7 ) . م : از هجوم . ( 8 ) . چ : پراكندگى ( ! ) . ( 9 ) . ب : شد . ( 10 ) . م و چ : ز . ( 11 ) . د : ( آن ) . ( 12 ) . ب : گرى . ( 13 ) . چ : ندارد . ( 14 ) . ب و د : كراهى لقب ؛ م : كرانى لقب ؛ گراهى لقب . ( 15 ) . د : وزين . ( 16 ) . د : شاد و نازنده‌ايم . ( 17 ) . ب : دار ؛ م و چ : ساخت ؛ د : ساز . ( 18 ) . م : ز آن ؛ د و چ : از آن . ( 19 ) . م : او . ( 20 ) . چ : تويى ( ! ) . ( 21 ) . چ : عراق و .