1800 مغنّى بيا و غجك ساز كن * مه نو به خورشيد همراز كن
به دستان برون بر ز دف راه را * ز هاله نما پنجهء ماه را
مشورت كردن پهلوان زمان و فريدون دوران با گردنكشان ايران در باب الوند سلطان « 1 »
بدينگونه مهر سپهر انتقام * شود « 2 » در ره كينهورزى « 3 » خرام
كه روزى شهنشاه فيروزبخت * چو خورشيد تابان برآمد به تخت
ستادند شهزادگان فوجفوج * ز روى شرف سر كشيده بر « 4 » اوج
1805 بر اطراف شاه از سلاطين هجوم * چو پيراهن ماه تابان نجوم
يلان مرصّع كمر ، سربهسر * به خدمت همه دستها بر كمر
بتان پرىروى ابرو هلال * ستادند هريك به صفّ نعال « 5 »
در آن انجمن شاه دريانشان * ز درياى لب گشت « 6 » گوهرفشان
كه دارم در اين دير ديرينهسال * تماشاى روى زمين در خيال
1810 خيال جهانگيريم در دماغ * ربود از سرم آرزوى فراغ
چو سلطان شود عاشق و « 7 » مىپرست * ز غفلت دهد ملك و « 8 » دولت ز دست
مرا در سر انديشهء كارزار * مى و شاهد و نغمه نايد به كار
به گاه طرب جام صهبا مرا * بود كاسهء فرق اعدا مرا
مرا بس زرههاى زهر آبدار * به مژگان خونريز يارم « 9 » چه كار
1815 نباشد تمنّايم « 10 » آواز چنگ * مرا مىكشد دل به غوغاى جنگ
نگيرد جهان جز به شمشير ، كس * كليد در ملك « 11 » تيغ است و بس
عروسى بود مملكت نازنين * كه مهرش بود در « 12 » سر « 13 » تيغ كين
هامش
( 1 ) . م : ندارد ؛ ب : مشورت نمودن سليمان زمان با گردنكشان ممالك ايران در باب آمدن الوند سلطان ؛ د :
مشورت فرمودن قهرمان زمان با خواقين دوران و سلاطين زمان در باب محاربه كردن با الوند سلطان ؛ چ :
مشورت نمودن صاحبقران با كسان ايران و توران در باب الوند سلطان .
( 2 ) . ب و م : كند .
( 3 ) . ب ، م ، د و چ : دارى .
( 4 ) . ب ، د و چ : به .
( 5 ) . ب : ندارد .
( 6 ) . ب : گشته .
( 7 ) . چ : ( و ) .
( 8 ) . ب ، د و چ : ( و ) .
( 9 ) . ب : مرا در سر انديشهء كارزار / به سوداى زلف بتانم .
( 10 ) . م و چ : تمنّاى .
( 11 ) . د : گنج .
( 12 ) . چ : بر .
( 13 ) . م : دم .