بسى « 1 » را ز سوداى يار و ديار * جگر غرق خون و مژه اشكبار
1580 فتاده دليران به صد درد و داغ * تهى كرده از باد نخوت دِماغ « 2 »
كسى سر سلامت ز ميدان نبرد * وگر برد از زخم كين جان نبرد « 3 »
چنين است آيين گردان سپهر * كه گه با تو كينش بود ، گاه مهر
نهالى نيفراخت چرخ كَهُن * كه آخر نيفكندش از بيخ و بُن
نشد افسرى از شرف عرشساى * كه روزى نگشت « 4 » از ستم فرشساى
1585 بيا ساقى آن باده در جام ريز * كزو خيل غم رو نهد در گريز
به من ده كه از روزگارم دِمار * برآورد بى مى غم روزگار
كرم كن كه مخمورم و بىشراب * ز داغ « 5 » خمارم جگر شد كباب
خراب از خمارم ، شرابى رسان * [ شرابى به جام خرابى رسان ] « 6 »
مشورت كردن شاه رستمنشان با امراى نصرتنشان در باب تسخير ايران و توران و برون آمدن از آذربايجان « 7 »
نگارندهء اين حديث چو دُر * ز دُر گوش دوران چنين كرد پُر
1590 كه شه را چو از داورى شد فراغ * فتاد آرزوى طرب در دماغ
بفرمود تا نقل [ و ] جام آورند * يلان تيغ كين « 8 » در نيام آورند
همان « 9 » بزم عشرت برآراستند « 10 » * مى و برگ عيش « 11 » طرب خواستند
[ شكستند ] « 12 » بهر طرب ساز جنگ * شد از پرچم طوقها تار چنگ
چو اسباب نقل و مى آماده شد * كله خود زر « 13 » ساغر باده شد
هامش
( 1 ) . د : كسى ؛ چ : يكى .
( 2 ) . ب : ندارد .
( 3 ) . چ : چوگان ببرد .
( 4 ) . چ : نشد .
( 5 ) . چ : ( ز ) دماغ .
( 6 ) . ت : شرابى بخوان و كبابى رسان ( ؟ ) متن براساس ب نوشته شد ؛ م ، د و چ : شرابى به چون من خرابى رسان .
( 7 ) . م : ندارد ؛ ب : مشورت فرمودن قهرمان سپهر انتظام با امراى خجستهفرجام در باب تسخير ممالك ايران و توران و برون آمدن از آذربايجان ؛ د : مجلس آراستن صاحبقران زمان در باب تسخير ممالك ايران ؛ چ :
مشورت فرمودن قهرمان زمان به امراى نصرتنشان در تسخير ملك ايران و توران .
( 8 ) . م : كين تيغ ؛ چ : را .
( 9 ) . ب : بتان .
( 10 ) . ب : بياراستند .
( 11 ) . ب : پى نقل و عيش و ( ؟ ) ؛ م : مى و برگ و عيش و ؛ د و چ : مى و برگ عيش و .
( 12 ) . ت : گرفتند ( ! ) متن براساس ب نوشته شد .
( 13 ) . ب : سر .