سراسر زمين گرد شد ز انقلاب * فرورفت درياى لشكر به آب « 1 »
سران « 2 » از سنانهاى زهر آبدار * چو برگ گل آزرده از زخم خار
سيه شد ز دود تفك عالمى * جهان را ز نو ، تازه شد ماتمى
فتاد از تبرزين علم لختلخت * ز جور تبر سرنگون شد درخت
1545 ز بس آتش داورى تيز شد * ز و الا سنان شعلهانگيز شد
ز خون قدّ خوبان كه گلرنگ بود * چمنهاى كين را گل جنگ بود
ز نوك سنانهاى خارا گذر * شده چشمه چشمه زره ، سربهسر
چو ديدند الونديان دلير * كه نتوان ستد بيشه از نرّه شير
دگرباره رايت برافراختند * سوى قبلگاه « 3 » سپه تاختند
1550 رسانند چون اژدهاى دمان * سراسيمه خود را به شاه زمان
چه انديشه دارد از آن ، شاهباز * كه گنجشك گردد از آن « 4 » كينهساز
ندارد از آن غم « 5 » درنده پلنگ * كه باشد جهان پر ز نخجير و رنگ
چو شاه جهان ديد كان تند « 6 » خيل * رسيدند مانند غرّنده سيل
چو كوه از تهوّر « 7 » فروداشت پاى * نرفت از هجوم پلنگان ز جاى
1555 بياموز از كوه رستم ستيز * كه از جا نجنبد به صد تيغ تيز
به جولان درآورد شبديز را * برانگيخت آن آتش تيز را « 8 »
به فرّ و شكوهى چو غرّنده « 9 » شير * به ميدان درآمد هزبر « 10 » دلير
كه از هيبتش چرخ شد بىشكوه * شكوهش به جنبش درآورد كوه « 11 »
اگر شير غرّان شود خشمناك « 12 » * ز بسيارى روبهانش چه باك « 13 »
1560 چو شاهين شود در هوا جلوهگر * چه غم گر بود از كبوتر اثر « 14 »
هامش
( 1 ) . م : اين بيت پس از بيت 1538 آمده است .
( 2 ) . ب ، م ، د و چ : سپر .
( 3 ) . ب : قلب لشكر .
( 4 ) . ب ، م ، د و چ : به او .
( 5 ) . د : غم خود .
( 6 ) . چ : ( كان ) تندىّ .
( 7 ) . ب : تحيّر .
( 8 ) . ب : پس از اين بيت افزوده است :چو از هيبتش چرخ شد بىشكوه * شكوهش به جنبش درآورد كوه( 9 ) . ب : درّنده .
( 10 ) . چ : هزبران .
( 11 ) . ب : ندارد .
( 12 ) . چ : جلوهگر .
( 13 ) . چ : كه را غم بود از كبوتر حشر .
( 14 ) . ب ، م و د : حشر ؛ چ : اين بيت را ندارد .