كه در دفع خيل « 1 » غمم در نظر * دف آمد « 2 » سپر ، جام مى « 3 » خود زر
توجّه نمودن شاه عالمپناه به جانب حصارى كه در نواحى شيروان بوده و وى را مسخّر گردانيدن به عنايت الهى « 4 »
1330 گشايندهء اين حصار بلند * برآورد از « 5 » اينگونه زرّين كمند
كه جمشيدفر شاه رستم ستيز * چو آورد بر « 6 » خيل دشمن « 7 » گريز
حصارى در آن ملك بود استوار * زده « 8 » طعنه بر طاق « 9 » نيلى حصار
گريزان ز خيل ظفر دستگاه * به آن قلعه برد از نهيبش « 10 » پناه
در آن قلعه رفتند « 11 » انديشناك * چو بهرام [ پر ] « 12 » كينه در برج خاك
1335 مگو قلعه بل « 13 » كوه فرهاد بود * اساس وى از سنگ بيداد بود
چو سدّ سكندر بنا ز آهنش * فلك سنگى افتاده در « 14 » دامنش
چو انديشهء اهل همّت بلند * و زو « 15 » كوته انديشهها [ را ] « 16 » كمند
زحل كرده در خاك ريزش نگاه * چو « 17 » خورشيدش افتاده از سر كلاه
از آن تا لب خندقش بىگمان * بود از زمين فرق تا آسمان
1340 از آنجا قدم هركه بالا نهاد * در اوّل قدم بر فلك پا نهاد
فصيلش گذشته ز هفت آسمان * به تحت الثّرى خندقش توأمان
يكى بر فرازى كه مهر بلند * بر او ره نيابد به چندين كمند
يكى در نشيبى كه گاو زمين * نمودى چو ثور « 18 » از سپهر برين
به گِردش كند نسر طائر طواف * چو سيمرغ پيرامن كوه قاف
1345 بروجش به دعوى زبان كرد [ ه ] باز * سخن كرده با كنگره « 19 » عرشساز
هامش
( 1 ) . د : كه خيل در دفع ( ! ) .
( 2 ) . ب : آيد .
( 3 ) . چ : درآمد سر جام زر .
( 4 ) . م : ندارد ؛ ب : محاصره فرمودن شاه عالمپناه حصارى كه در حدود شروان بود و بيرون آمدن آن جماعت از حصار و بخشيدن شاه آن را ؛ د : محاصره فرمودن شاه حصارى را كه در نواحى شروان بود و گرفتن آن را ؛ چ : توجّه فرمودن شاه عالمپناه سوى حصارى كه در نواحى شيروان است و مسخّر كردن آن .
( 5 ) . م : ز .
( 6 ) . م و چ : در .
( 7 ) . ب : چو آن خيل ديدند از روى .
( 8 ) . چ : كه زد .
( 9 ) . م : پاى ( ! ) .
( 10 ) . ب ، م ، د و چ : بردند جمعى .
( 11 ) . م : بودند .
( 12 ) . ت : جر ( ؟ ) .
( 13 ) . چ : مگر قلعه بر .
( 14 ) . چ : بر .
( 15 ) . ب و چ : ازو ؛ م : از آن .
( 16 ) . چ : انديشههاى .
( 17 ) . ب ، د و چ : ز .
( 18 ) . ب : مور .
( 19 ) . د : لنگر ( ! ) .