ز انجام كارم خبر دادهاند * ز غيبم نويد ظفر دادهاند
مرا مىرسد فتح و نصرت ز غيب * ز غيب آنچه آيد كسى را « 1 » چه عيب
چو آمد به والىّ گيلان « 2 » جواب * پشيمان شد از گفتهء ناصواب
1160 به او « 3 » معذرتنامهاى « 4 » ساز كرد * جهان را گهرريز از اين راز كرد
كه اى آفتاب سپهر وقار * هواخواه مهرت فلك « 5 » ذرّهوار
از آن « 6 » است مهر فلك سرفراز * كه سايد به پاى تو روى نياز
تو شاه جهان و منت بندهام * به تسليم خدمت سرافكندهام
به جان بندهام ، وز دلت دوستدار * ز تقصير خدمت ولى شرمسار
1165 تو را در كمان ، تير تدبير باد * مرادت موافق به تقدير باد
كىام ، تا ز حكم تو تابم عنان * كه گويم چنين كن تو را يا چنان
اگر منع از آن مىنمودم تو را * در آن « 7 » شيوه مىآزمودم تو را « 8 »
چو ديدم يقينت در اين داورى * كه باشم كه پيچم « 9 » سر از ياورى
چنين كارها نايد از دست كس * نه كار تو ، اين كارِ غيب است [ و ] بس
1170 گَرَم سر رود در سر كار تو * در آن « 10 » كار باشم به جان يار تو
نثارت كنم نقد جانى كه هست * به جا « 11 » آورم هرچه آيد ز دست « 12 »
به راه وفا جانسپارى كنم * وفاى تو را حقگزارى كنم
بكن ، هرچه خواهى خدا يار تو * خدا باد يار و نگهدار تو
پس آنگه به نزدش فرستاد چُست * ز اسب و سلاح آنچه بودش دُرُست
1175 بسى عذر تقصير پيشينه خواست * كه فرمان و حكم تو بر جان ماست
من و شيوهء بندگى بعد از اين * تو « 13 » خواهى چنان چون نباشم چنين
چو آمد به فرمان آن « 14 » شيردل * از آن حجّت راه او « 15 » شد سجل « 16 »
هامش
( 1 ) . ب : به سر ز آن .
( 2 ) . چ : چو والىّ گيلان شنيد اين .
( 3 ) . د : زبان ( ! ) .
( 4 ) . م : نامهء معذرت .
( 5 ) . ب : مهر تو من .
( 6 ) . چ : كز آن .
( 7 ) . ب : اين .
( 8 ) . م : لتهاى اين بيت پس و پيش شده است .
( 9 ) . د : تابم .
( 10 ) . ب ، م ، د و چ : اين .
( 11 ) . م و د : جاى .
( 12 ) . ب : به جان آورم نقد جانى كه هست .
( 13 ) . ب ، م ، د و چ : چو .
( 14 ) . ب ، م و د : فرمان ده ( كذا ) ؛ چ : فرماندهى .
( 15 ) . ب ، د و چ : وى .
( 16 ) . ب : خجل .