كه چون شاه عالم بر آن دل نهاد * كه آتش زند خصم را در نهاد
به والىّ گيلان فرستاد كس * كه دارم تماشاى عالم هوس
بود بعد از اينم سر دار و گير * خيال ظهورم بود در ضمير
1095 منم شمع و از من جهان روشن است * چو مهدى محلّ ظهور من است
برآنم كه كشورستانى كنم * به فتح و ظفر هم عنانى كنم
كنم زنده آيين و نام پدر * ز دشمن كشم انتقام پدر
ظفر ياور و بخت يار من است * به روز « 1 » چنين وقت كار من است
بدانديش من گر بود رويتن * شود آب اگر « 2 » بشنود نام من
1100 سكندر اگر بيندم روز جنگ * سپر سازد آيينه را « 3 » بىدرنگ
مه « 4 » سر علم شد مرا قرص مهر * كه سايد سر عزّتش بر سپهر
تو هم كن در اين قصّهام ياورى * مگردان عنان از ره داورى
چو والىّ گيلان خبردار شد * از آن « 5 » قصّه روزش شب تار شد
پس از حيرت و اضطراب تمام * به شاه جهان كرد از « 6 » اينسان پيام
1105 كه زنهار از اين داورى زينهار * عنان از ره اين هوس بازدار
تأمّل در « 7 » اين داورى پيشه كن * ز انجام كار خود انديشه كن
تويى از پدر اين زمان يادگار * به ذات تو دارد زمان « 8 » افتخار
حذر كن كه گيتى وفادار نيست * تو طفلى تو را وقت اين كار نيست
شود ذرّهات بعد از اين آفتاب * به زودى « 9 » شود چشمه درياى آب
1110 بود سال عمر تو را نوبهار * نهال تو خواهد شدن ميوهدار
هنوزت بود صبح عالمفروز * نشايد چنين كارها جز به روز
عنان از طريق صبورى متاب * كه خون بعد عمرى شود مشك ناب
مكن اين « 10 » هوس تا رسد « 11 » وقت كار * نيابى سمن جز به فصل « 12 » بهار
چو از قطره بطن صدف پُر شود * محل تا نيايد « 13 » كجا دُر شود
هامش
( 1 ) . د : روزى .
( 2 ) . م : گر .
( 3 ) . ب : آيينهاش .
( 4 ) . چ : مهى .
( 5 ) . چ : اين .
( 6 ) . م : ز .
( 7 ) . ب و م : از .
( 8 ) . چ : دانم ز ما .
( 9 ) . چ : روزى .
( 10 ) . ب : يكى زين .
( 11 ) . چ : شود .
( 12 ) . ب و د : وقت .
( 13 ) . چ : نيامد .