1135 كه اى آفتاب زمان و زمين * تو را آسمان و زمين در نگين
تو را گر بود طالع و بخت يار * به كام تو آخر شود « 1 » روزگار
ز دولت بود طالعت را اثر * تو بنشين كه دولت « 2 » درآيد ز در
نشايد در « 3 » فتنه « 4 » كارزار * گشادن ، كه در بند وقت است كار
صبورى شعار سلاطين بود * كه تعجيل ، كار شياطين بود
1140 نيابد كسى زندگانى دو بار * حيات [ و ] جوانى غنيمت شمار
مرو در دم اژدهاى دمان * مزن رخنه در كار امن و امان
تو بدخواه خود را به دوران سپار « 5 » * كه دوران سزايش كند در كنار
برآشفت از آن شاه گردون جناب * برآراست لب از عتاب و خطاب « 6 »
كه نبود طمع از توام ياورى * چرا عذر بيهوده پيش آورى « 7 »
1145 نباشد به يارىّ خلقم نياز * مرا لطف بىچون بود كارساز
گَرَم نيست خيل و حشم ، ز آن « 8 » چه غم ؟ * نتازند شيران به خيل و حشم
برآنم كه تنها چو غرّنده شير * به سرپنجه گيرم جهان را دلير
به يك تيغ چون آفتاب بلند * ز تسخير عالم شوم بهرهمند
بود چتر زرّين هوادار من * مددكار من تيغ خونبار « 9 » من
1150 ز طالع شود كار من « 10 » استوار * و ليكن بود سعى و كوشش به كار
ز دُر گر بود بحر موّاج پر * به كوشش ز دريا توان يافت دُر
مرا خون شد از جور « 11 » اعدا جگر * ندارد دلم تاب اينها دگر
به دل تا دُر اين هوس سُفتهام * به يكبارگى ترك سر گفتهام
كسى ره تواند سوى گنج برد * كه بتواند « 12 » از اژدها رنج برد
1155 به دشمن طريق مدارا نكوست * كه شايد [ به ] « 13 » روزى شود « 14 » يار دوست
و ليكن از اين قوم « 15 » نا اعتميد * نيايد وفا چون گل از « 16 » شاخ بيد
هامش
( 1 ) . چ : رود .
( 2 ) . چ : كه او خود .
( 3 ) . چ : درى .
( 4 ) . م و د : فتنه و .
( 5 ) . ب : گذار .
( 6 ) . چ : خطاب و عتاب .
( 7 ) . د : مىآوردى .
( 8 ) . ب : را ( ! ) .
( 9 ) . ب ، م و چ : خونخوار .
( 10 ) . ب ، م ، د و چ : اگر .
( 11 ) . ب : از خود ز .
( 12 ) . ب : نتواند ( ! ) .
( 13 ) . ت ، ب ، د و چ : كه ( ؟ ) متن براساس م نوشته شد .
( 14 ) . د : بود .
( 15 ) . چ : كار .
( 16 ) . ب : ز گل .