ز مضراب زن بر رگ عود نيش « 1 » * كه خون ريزم از چشم نمناك « 2 » خويش
در صفت عالى حضرت فلك آستان ملك آشيان سلطان حيدر كه نخل بستان است « 3 »
رقم سنج اين نامهء دلپذير * چنين ريخت مشك ختن بر حرير
كه بود از بزرگان آل رسول * ثريّا جنابى به صدر قبول
نبى را مطيع و ولى را يلى * به مردىّ و مردانگى « 4 » چون على
805 همان صولت حيدر صفدرش * فلك كرده نام نكو حيدرش
گرفته ازو ملك و ملّت رواج * سران را به پابوس او احتياج
به همّت بلند و به دولت « 5 » قوى * طريق نبى زو گرفته نوى
جهان را سر و سرور و شهريار * و ليكن به درويشيش افتخار
نمودى مصلّاى طاعتورى * به چشمش به از تخت « 6 » اسكندرى
810 به ابروى خوبان عنان تاب بود * كه بر صورت طاق محراب بود
نگشتى ز زلف بتان بهرهمند « 7 » * كه زنّار ، دين را بود ناپسند
مقيم آن شهنشاه پاك اعتقاد * كمر بسته بودى به راه جهاد
به گاهى كه شاه كواكب سپاه * سرير حمل ساختى تكيهگاه « 8 »
ببستى كمر ، كينِ كفّار « 9 » را * گسستى ز هم رشته زنّار را « 10 »
815 به ملكى « 11 » كه آمد شد شاه بود * ولايات شروان سر راه بود
ز آمد شد « 12 » شاه عالى اساس * بسى داشت والىّ شروان هراس
هامش
( 1 ) . ب : بيش ؛ چ : ريش .
( 2 ) . ب : خونبار .
( 3 ) . م : عنوان ندارد ؛ ب : صفت عالى حضرت ملك آشيان فلك آستان ، شاه سلطان حيدر ، كه غنچهء گلبن آل رسول و دوحهء بوستان بتول است و به شروان رفتن آن حضرت و با شروانيان رزم كردن و درجهء شهادت يافتن ؛ د : صفت عالى حضرت فلك آستان ، سلطان حيدر صفوى ، كه بوستان [ و ] دوحهء آل رسول و غنچهء گلستان نبوّت است و به شروان رفتن آن حضرت و مرتبهء شهادت و درجهء سعادت يافتن ؛ چ : صفت عالى حضرت ملك آشيان فلك آستان آن حضرت و با شيروان شاه رزم كردن و درجهء شهادت يافتن .
( 4 ) . ب ، م و چ : به مردانگىّ و يلى ؛ د : به مردانگىّ ولى .
( 5 ) . م : قوّت .
( 6 ) . م : ملك .
( 7 ) . ب : پاىبند .
( 8 ) . د و چ : تختگاه ؛ ب : ندارد .
( 9 ) . ب : زنّار .
( 10 ) . د : ندارد .
( 11 ) . ب : جايى .
( 12 ) . چ : ز انديشه .