780 چو در بزم عشرت نشيند به ناز * چو در روز ميدان شود جلوهساز
پى بزم او آرد از روضه حور * ز جام « سقاهم شرابا طهور »
دهد بهر رزم آسمان بلند * ز برق و شهابش سنان [ و ] كمند « 1 »
بود ساقى بزمگاهش سپهر * ز انجم به كف نُقل و ساغر ز مهر
ز جامش كه بر صورت حاتم است * سليمان وقت [ و ] جم عالم است « 2 »
785 پى « 3 » بزم او گر جم پاكراى * نيارد « 4 » به كف جام گيتىنماى
نگون « 5 » جام مى همچو خود زرش * ز روى سياست زند بر سرش
اگر آصفش بهر فرخندگى * نسايد قلم بر خط « 6 » بندگى
كند از غضب تيغ كين را علم * كه سازد جدا دست وى « 7 » از قلم
به صد ديده احول شود گر سپهر * نهد ديده را « 8 » عينك « 9 » ماه و مهر
790 در آيينه و آب صافى ضمير * به فضل [ و ] كمالش نبيند نظير
جهان از قلم آيدش « 10 » در نگين * نشد رنجه بازوش از تيغ كين
بكردند زير « 11 » سرش سايهساى * كه از سايهاش جست دولت هماى
ز مردى سپر نامدش در نظر * كز آيينه قطع نظر خوبتر
نگرديد « 12 » جوشن تنش را حجاب « 13 » * كه پنهان در آهن كه ديد آفتاب
795 كسى را كه دارد خداوند پاس * چه حاجت كه سازد « 14 » ز آهن لباس « 15 »
الا تا بر اين « 16 » مسند دلفروز * به دولت نشيند سليمان روز
بود كام دل از جهانبانيش * چو « 17 » آصف اساس سليمانيش
بيا ساقى از دور جم ياد كن * بده جام و جان و دلم شاد كن
پر از باده كن جام گيتىنماى * كه بنشست جمشيد ثانى به جاى
800 مغنّى بيا ساز كن تار را * به دست آر سررشتهء كار را
هامش
( 1 ) . چ : ندارد .
( 2 ) . چ : ندارد .
( 3 ) . ب : كى ( ! ) .
( 4 ) . م و چ : بيارد .
( 5 ) . ب : كنون .
( 6 ) . ب : سر .
( 7 ) . د : او .
( 8 ) . د : از .
( 9 ) . م و چ : عينك از .
( 10 ) . ب ، م ، د و چ : آمدش .
( 11 ) . ب و د : نگرديد پر بر ؛ م : نگردد هما بر ؛ چ : نگرديده پر بر .
( 12 ) . م : نگردد ز .
( 13 ) . ب : زره بىحجاب .
( 14 ) . ب : دوزد .
( 15 ) . د : ندارد .
( 16 ) . م : بدين .
( 17 ) . د : كه .