پس آنگه به ميدان عنان تاب شد * دل خصم ازو در بدن « 1 » آب شد
سمندش درآمد به جولانگرى * روان شد ز جا دلدل حيدرى
به او همعنان از يمين و يسار * دليران چابك عنان ده « 2 » هزار
چو سلطان شروان خبردار گشت * كه طوفان دريا « 3 » درآمد به دشت « 4 »
865 مدارا كه بودش ، به يك سو نهاد * به ميدان كين خواستن « 5 » رو نهاد
سپاهى كه با آن ستمكيش بود * ز پنجه هزارش عدد بيش بود
رسيدند لشكر به جاى مصاف * فكندند ز « 6 » آن رخنه در كوه قاف
زمين و زمان گرد لشكر گرفت * جهان شكل صحراى محشر « 7 » گرفت
صفير نفير از ثريّا گذشت * سَرِ نيزه از عرش و الا گذشت
870 كسى كو دم « 8 » ناى را گوش كرد * ز صور قيامت فراموش كرد
ز شمع تفنگ آتش افروختند * مَلَك « 9 » را چو پروانه پر سوختند
ز گرد سواران در آن دشت « 10 » كين * ندانست كس آسمان از زمين
چنان جست از نعل اسبان شرار * كز آن بر فلك شد شهاب آشكار
سرافيل صور فنا در دميد * دم اندر دم ناى محشر دميد « 11 »
875 ز جوشن يلان آهنين تن شدند « 12 » * وز آن صفّ كين كوه آهن شدند « 13 »
ز تير [ دليران ] رستم كمان * زرهپوش گشت « 14 » از نجوم « 15 » آسمان
به دست سپهر از خدنگ سپاه * [ سپر ] « 16 » هاله و قبّهاش قرص ماه
سنانهاى خطّى فتاد از هوا * به روى زمين چون خط استوا
ز خون دليران زمين لاله رنگ * شكفته جهانى ز گلهاى « 17 » جنگ
هامش
( 1 ) . م و چ : درون .
( 2 ) . د : و .
( 3 ) . چ : به دريا .
( 4 ) . چ : اين بيت و بيت پيشين نيست .
( 5 ) . ب : خواستى .
( 6 ) . ب ، د و چ : از .
( 7 ) . ب : ( محشر ) .
( 8 ) . م : دمى .
( 9 ) . م : فلك .
( 10 ) . ب : فرش .
( 11 ) . م : دم آمد ز دم ناى محشر كشيد .
( 12 و 13 ) . ب ، م ، د و چ : شده .
( 14 ) . د : شد .
( 15 ) . م : زمين .
( 16 ) . ت : سپهر ( ! ) براساس ب نوشته شد .
( 17 ) . د : ز گلهاى جهانى ( ! ) .