كجا رفت آصف به صد داد و دين * كه بودش زمين و زمان در نگين
740 كه سازد نگينش سواد بصر * كند خاتمش حلقهء چشم تر
بود كلكش « 1 » آن « 2 » خضر طوطى صفات * كه همچون شكر ريزد آب حيات
ز اعجاز كلكش پيامآور است * كه هم طوطى و هم نىِ شكّر « 3 » است
ز شاه « 4 » جهان كرد « 5 » فيض اكتساب * پى ديگران چون مه از آفتاب
پسنديده خوى است و خلقش « 6 » نكوست * به خُلقِ نكو عالمى قيد اوست
745 سرشته درو « 7 » شيوهء مردمى * فرشته است در صورت آدمى
به پرسيدن اهل دل دمبهدم * هزاران حج اكبرش در قدم « 8 »
ز بس كعبهء دل عمارت كند * سزد كعبهاش گر زيارت كند
حريم حرم طبع آگاه اوست * به هر جا رود كعبه همراه اوست
نشد نال كلكش « 9 » كشيدن هوس * كه مويى نكو شد در آزار كس
750 بد و نيك [ را ياورى ] كار اوست * در اين كار لطف خدا يار اوست
بود دستش آن « 10 » ابر دريا نوال * كه بخشد گهر بىغرض ماه و سال
ز دريا مگو « 11 » ، كز كرم پست اوست * اگر دست دريا بود دست اوست
به دورش كس ار قطره جويد [ ز ] « 12 » ميغ * به دامن گهر ريزدش بىدريغ
سؤال ار كند كس ز درياى آب * شود بىسخن دُر فشان در جواب
755 ازو كان و دريا تمنّا كند * نم خامهاش كار دريا كند « 13 »
دهد كلكش از نخل مريم خبر * ولى اين گهر بخشد و آن تمر
نماند « 14 » ز عدلش كران تا كران * به جز فتنهء چشم سيمين بران
نبيند به ابروى خوبان بسى * كه چون كج بود « 15 » در زمانش « 16 » كسى
ز بيمش چنان فتنه شد در حجاب * كه چشم بتانش « 17 » نبيند به خواب
هامش
( 1 ) . ب : ( ش ) .
( 2 ) . چ : از .
( 3 ) . چ : كه طوطىّ و همش ز نيشكّر .
( 4 ) . چ : نشان .
( 5 ) . م ، د و چ : كرده .
( 6 ) . د : خلق است و خويش .
( 7 ) . چ : سرشته است در .
( 8 ) . ب ، م ، د و چ : از اين بيت تا بيت 748 نيست .
( 9 ) . چ : گلشن .
( 10 ) . ب : دست او .
( 11 ) . چ : نگو .
( 12 ) . ت : چو ( ! ) متن براساس م نوشته شد .
( 13 ) . ب ، م ، د و چ : اين بيت و بيت پيشين نيست .
( 14 ) . ب ، م و د : نمانده .
( 15 ) . د : گنج رود ( ! ) .
( 16 ) . چ : گنج و زبانش .
( 17 ) . چ : بدان .