ز بدخواه ، چشم « 1 » نكويى مدار * نجست آب حيوان كس از زهر مار
840 مروّت ز دشمن چه دارم « 2 » اميد * كه كس زاغ را پر نبيند سفيد « 3 »
به ما گرچه اكنون صفا « 4 » مىكند * مپندار كان از وفا مىكند
از آنش به جنگ من آهنگ نيست * كه او را به من طاقت جنگ نيست
در اين كار تأخير از آن مىكند * كه فرصت تقاضاى آن مىكند
به ظاهر اگر لاف يارى زند * به باطن ولى زخم كارى زند « 5 »
845 نكويى مدار از بدانديش اميد * كجا ميوه بار آورد شاخ بيد
ز خصم جفاجو ، مودّت « 6 » مخواه * كه از شوره هرگز نرويد گياه
سپاهش كه اكنون بود اندكى * مبادا كز آن صد شود هر يكى
مكن مار را تا توانى رها * كه گردد به اندك زمان اژدها
توان بچّهء شير را دست بست * چو گردد « 7 » قوى مشكل آيد به دست
850 نهالش كه اكنون بود فرشساى * به زودى درختى « 8 » بود « 9 » عرشساى
حذر كن كه چون قطره يك جا شود * شود چشمه و چشمه دريا شود
بسوز آن خس و خار از آن پيشتر * كه پاى دلت را زند نيشتر
عدو را به خردى نبيند كسى * كه از خنجر [ ى ] « 10 » كشته گردد بسى
به خردى مبين سوى دشمن دلير * كه مورى زند پنجه با نرّه شير
855 مكن ناتوان و ضعيفش « 11 » خيال * كه از پشّه پيلى خورد گوشمال
نگيرم اگر پيش آن سيل تيز * دهد عالمى را به باد ستيز
رسد عاقبت ملك ما را زوال * فتد اختر بخت ما « 12 » را « 13 » و بال
چو شيران همان به كه كارى كنيم « 14 » * به شروان رويم و شكارى كنيم « 15 »
بود تيغ من خونى بىدريغ * چرا خون دشمن نريزم به « 16 » تيغ
860 چو تيغم برآرد علم ناگهان * به يك دم چو خورشيد گيرد « 17 » جهان
هامش
( 1 ) . ب : دشمن .
( 2 ) . ب و د : داريم .
( 3 ) . چ : ندارد .
( 4 ) . چ : جفا ( ! ) .
( 5 ) . ب : ندارد .
( 6 ) . م و د : مروّت .
( 7 ) . ب : كردى .
( 8 ) . م : ( درختى ) .
( 9 ) . م و د : شود .
( 10 ) . چ : ش .
( 11 ) . ب : ضعيفى .
( 12 ) . د : من .
( 13 ) . م و چ : در .
( 14 و 15 ) . چ : كنم .
( 16 ) . چ : ( به ) .
( 17 ) . م : گيرم .