به ملكى كه بيگانه دارد گذر * بلا را در آن ملك باشد گذر
چو دشمن كند با تو همخانگى * تو را بهتر از خانه بيگانگى « 1 »
حذر كن ز « 2 » قومى كه بيگانهاند * به تخصيص وقتى كه همخانهاند
820 شب و روز از اين قصّه « 3 » بىتاب بود * نه روزش قرار و نه شب خواب بود
به آهنگ كين لشكر آراستى « 4 » * ز هر كشورى لشكرى خواستى « 5 »
چو آمد به شا [ ه ] جهان آگهى * ز بيگانگان كرد مجلس تهى
برآراست بزمى ز روشندلان * ز لبها گهر ريخت كاى مقبلان
به قدّ دو تا آسمان برين « 6 » * بود روز و شب فتنه را در كمين
825 به جايى كه خواهم كنم جلوهگاه * بود شاه شروان مرا سدّ راه
كسى را در اين جلوهگاه دو در * ز همسايهء بد نباشد بتر « 7 »
چو بينى كه همخانه « 8 » ات اژدهاست * در آن خانه منزل گرفتن خطاست
شود كار وقتى به دلخواه ما * كه آن سنگ برخيزد از راه ما
ز دشمن گرت خار غم بر « 9 » دل است * به كام دلت زيستن مشكل است « 10 »
830 مكن سوى آن بيشه جولان دلير * كه جاى پلنگ است و مأواى شير
كسى يافت لعل گرانسنگ را * كه برداشت از راه ، كان سنگ را
چو از رهزنت دل هراسان بود * به منزل رسيدن نه آسان بود « 11 »
كسى مىشود از سفر بهرهمند * كه از بيم راهش نباشد گزند
تو را گنج زر آن دم آيد به چنگ * كه كوبى سر اژدها را به سنگ
835 به ظاهر ز خيل غلامان « 12 » ماست * به باطن ولى دشمن جان ماست
بود دشمن و مىنمايد چو دوست * چو مارى كه « 13 » زهرش بود زير پوست
دلش در « 14 » سخن « 15 » با زبان « 16 » نيست راست * سخن مختصر قول و فعلش خطاست
ز دشمن نيايد به جز دشمنى * مجو پاكى صورت از « 17 » گلخنى
هامش
( 1 ) . ب : ندارد .
( 2 ) . د : از ( ! ) .
( 3 ) . م : غصّه .
( 4 ) . ب : آراسته .
( 5 ) . ب : خواسته .
( 6 ) . ب : زمين ( ؟ ) .
( 7 ) . ب : ندارد .
( 8 ) . ب : همخابه ( ! ) [ خوابه ] .
( 9 ) . چ : خانهء غم .
( 10 ) . ب : اين بيت و بيت پيشين نيست .
( 11 ) . ب : ندارد .
( 12 ) . ب ، م ، د و چ : محبّان .
( 13 ) . د : ( كه ) .
( 14 ) . ب : با .
( 15 ) . چ : هرگزا .
( 16 ) . م : با سخن در دهن .
( 17 ) . م : پاكى از صورت ( از ) .