760 دو چيزند سرمايهء عدل و جود * وز آن سبز و خرّم رياض وجود
يكى كلكش آن نخل باغ مراد * كه دارد ثمر « 1 » شيوهء « 2 » عدل و داد
يكى دستش آن بحر گوهرفشان * كه دريا بود پيش وى « 3 » بىنشان
جهان را كه شد عدلش آموزگار * جنان « 4 » شد ز آثار او روزگار
كه نيلوفر آسمان بلند * نبيند ز خورشيد تابان گزند « 5 »
765 ز مهتاب بهر « 6 » صفا « 7 » بهرهياب * كه بهر كتانش « 8 » شود « 9 » رشته تاب
چه حاصل كه آصفش . . . ( ! ) * كه ملك سليمان به دستش كم است
چو نخل قلم را به كار آورد * ثمرهاى احسان به بار آورد « 10 »
به مردانگىّ و فضايل عَلَم * جهان را خداوند سيف و قَلَم
بود خامه و تيغ او برق و ميغ * كزو « 11 » خون و ز اين « 12 » دُر چكد « 13 » بىدريغ
770 مخالفگداز است و سائلنواز * چو شمعش ز حلم و غضب سوز و ساز
بد و نيك را در عتاب و خطاب * دهد تيغ [ و ] كلكش جواب و صواب
بود كلك او چون عصاى كليم * نهالى كه بارش اميد است و بيم
به گوش مخالف ز نزديك و دور * صرير نى كلك او نفخ صور « 14 »
چو « 15 » گيرد به دست از سر « 16 » لطف و قهر * نى كلك و تيغش كه نوش است و زهر
775 شود مانى « 17 » و رستم شيردل * ز تيغ و قلم پيش دستش خجل
ارسطو اگر بيندش بى « 18 » حجاب « 19 » * سطرلاب زرّين به صد اضطراب
ز روى خجالت نهد بر زمين * كه نعل سمندش شود روز كين
جم ار بيندش روز عشرت « 20 » به « 21 » جاى * خجل گردد از جام گيتىنماى « 22 »
به خاك افكند جام خود « 23 » ز انفعال * كه سازد ز بهر سگانش سفال « 24 »
هامش
( 1 ) . چ : همه .
( 2 ) . م : ميوه .
( 3 ) . م : او .
( 4 ) . م ، د و چ : چنان ( ! ) .
( 5 ) . م : از اين بيت تا بيت 768 نيست .
( 6 ) . ب ، د و چ : صبح .
( 7 ) . چ : ظفر .
( 8 ) . ب : گشايش ؛ چ : كتابش .
( 9 ) . ب : بود .
( 10 ) . ب ، م ، د و چ : اين بيت و بيت پيشين نيست .
( 11 ) . ب ، د و چ : كز آن .
( 12 ) . م : كز اين خون وز آن .
( 13 ) . چ : مىچكد .
( 14 ) . ب : ندارد .
( 15 ) . م : كه .
( 16 ) . م : ره .
( 17 ) . ت : شود شادمانى ( ! ) .
( 18 ) . م : در .
( 19 ) . ب و چ : حساب .
( 20 ) . م : حشمت .
( 21 ) . چ : ز .
( 22 ) . م : اين بيت پس از بيت 781 آمده است .
( 23 ) . چ : زر .
( 24 ) . م : اين بيت پس از بيت 783 آمده است .