ز نام نكويت مكرّم شود * شرفنامهء نسل آدم شود « 1 »
بيا ساقيا كز تو افسانهام * تو مستىّ و من بىتو ديوانهام
مرا از مى لعل خود مست كن * به زنجير آن طرّه پا بست كن
مغنّى كجايى نوايى رسان * به ما دردمندان دوايى رسان
725 چنان راه عشّاق زن از نوا * كه زهره به چرخ آيد اندر هوا
در صفت عالى حضرت آصف پناهى « 2 »
تعالى اللّه اين « 3 » خامهء سحرسنج * فرورفته از پاى تا سر به گنج
ز دُرج سخن شو جواهرفشان * به مدح جهاندار « 4 » آصفنشان
درخشنده مهرى « 5 » ز اوج كمال * كه نبود ز دور سپهرش زوال
سپهر شرف آفتاب زمين * سَمِىّ پيمبر « 6 » رسول امين
730 بود كار خلق جهان را وكيل * وكيل شهنشاه و « 7 » نعم الوكيل
وزارت بر او ختم و فرماندهى * چو بر شاه ، آيين شاهنشهى
ازو « 8 » كار خلق جهان را نظام * چو كار سليمان ، ز آصف تمام
بود آصف و از نكو اخترى * سليمان به او داده انگشترى
سلاطين ز توقيع او بهرهمند * چو سيّاره از آفتاب بلند « 9 »
735 بود خاتمش عرش را گوشوار * ز بهر نگينش خور آيينهدار
نگينش كه « 10 » شد غيرت ماه بدر * سياهى « 11 » فلك دادش از شام قدر
ارسطو و اسكندر نامور * سطرلاب و آيينهشان در نظر
به سوى وى آرند روى نياز * پى خاتم او نگين كرده ساز
هامش
( 1 ) . در ب از اين بيت تا بيت 725 نيست .
( 2 ) . م : ندارد ؛ ب : در صفت عالى حضرت آصف جاهى تعالى دستگاهى اختر برج عظمت و جلال نور فلك عزّت و كمال گوهر درج سعادت و اقبال امير شمس الدّين محمّد نورى كمال ؛ د : در صفت عالى حضرت آصف شاهى معالى دستگاهى ايّد اللّه ايّام [ ه ] ؛ چ : در صفت عالى حضرت آصف پناهى معالى دستگاهى اختر برج عظمت و جلال آفتاب ملك عزّت و كمال . . . سعادت و اقبال .
( 3 ) . م ، د و چ : اى .
( 4 ) . چ : شهنشاه .
( 5 ) . ب و چ : نورى .
( 6 ) . ب ، م و چ : محمّد .
( 7 ) . م : ( و ) .
( 8 ) . م : وزو .
( 9 ) . ب ، م ، د و چ : نيست .
( 10 ) . ب : چو .
( 11 ) . چ : سپاه .