600 گشايم ز دُرج گهر « 1 » بند را * رصد بندم اين اختر چند را
به صورتگشايى علم بركشم * به تصوير مانى قلم در « 2 » كشم
چنان بحر شعر اند [ ر ] آرم به موج * كه شَعْرى « 3 » حبابش نمايد بر اوج
چو كوس « 4 » سخن در قلمرو زنم * زر كهنه را سكّهء نو زنم « 5 »
سخن را شوم آنچنان حلّه « 6 » ساز * كه بايد ز دامان محشر طراز
605 شبستان انديشه گلشن كنم * چراغى كه مرده است روشن كنم
چراغى برافروزم اندر صبوح * كه هرگز نميرد ز طوفان نوح
نهالى نشانم در اين كهنهفرش * كه چون شاخ طوبى كشد سر به عرش
چو گيرم سطرلاب فكرت به دست * ببينم در آن آينه هرچه هست
دهم « 7 » روزن از ديدهء روشنش * كنم چشم جان روشن از روزنش
610 تماشا كنم عالم غيب را * ز غيب آورم حرف لا ريب را
كليم از عصا چشمهاى گر گشاد * وز آن چشمه صد تشنه را آب داد
من از نوك كلك صنايع نگار * دهم ز آب خضرت دو صد « 8 » جويبار
مسيح ار صد آزاده « 9 » را بنده كرد * به يك دم دو صد مرده را زنده كرد
از اين حِرز جانى كه پرداختم * منت زندهء جاودان ساختم
615 نظامى صفت نظم را بانيم * ثناخوان اسكندر ثانيم
سكندر كه ملكش ز « 10 » بيداد رست * اگر كوه را سدّ فولاد بست
چنان بستم اين سدّ نظم بلند * كه چرخ بلند آيدش « 11 » در كمند « 12 »
چه « 13 » سدّى كه دايم بود در امان * ز بيداد يأجوج آخر زمان
درآيد ز پاكى سپهر بلند * بناى بلندم نبيند گزند « 14 »
620 نظامى در آن دم كه شد گنج سنج * سر مار كلكش فروريخت گنج
هامش
( 1 ) . چ : كهن .
( 2 ) . د : بر .
( 3 ) . چ : ( ى ) .
( 4 ) . چ : گوى .
( 5 ) . چ : مخدوش است ( زره كهنه زر سكّه نورنم ! )
( 6 ) . م : جبّه .
( 7 ) . م : نهم .
( 8 ) . چ : چند ( ! ) .
( 9 ) . د : آواره .
( 10 ) . م : به .
( 11 ) . م و د : آمدش .
( 12 ) . چ : كه از گردش دون نيايد گزند .
( 13 ) . د : چو .
( 14 ) . چ : اين بيت و بيت پيشين نيست .