به هر سائلش از « 1 » كرم گفتوگوست * كريمى كه از وى توان گفت « 2 » اوست
كند صيد دلها به احسان خويش * ز لب داده مرهم به دلهاى ريش
زر « 3 » افشان چو مهر جهانگرد اوست * كريم و جوان و جوانمرد اوست « 4 »
530 چو خور زرفشان از يسار و يمين * بود دست موسيش در آستين
كَرَمهاست در دل ، صدف را ز دُر * كه از فيض جودش جهان گشت پُر
دلش لوح محفوظ را ترجمان * گرفت اين زمين را و « 5 » آن آسمان
رود « 6 » لوح محفوظ چرخ ار « 7 » به باد « 8 » * كند يادش « 9 » از لوح خاطر سواد
نقوش ورقهاى چرخ بلند * چنان كآمد از خامهء « 10 » نقشبند
535 شود « 11 » در ضميرش چنان « 12 » جايگير * كه عكس گل از « 13 » آب صافى ضمير
گه « 14 » دادپرسى چو ابر بهار * شود بر سر خار و گل قطرهبار
به گاه عنايت چو خورشيد و ماه * يكى پيش چشمش سفيد و سياه
سنان بر « 15 » كفش بر فراز ستور * عصاى كليم است « 16 » بالاى طور
سحابيست چتر سفيدش بلند * كه سايه به خورشيد تابان فكند
540 فلك را ز پيكان او « 17 » پيچ و تاب * چو از ژاله شكل مدوّر به « 18 » آب
نهان در زره از پى كارزار * بود عكس خورشيد در چشمهسار
ز « 19 » روى غضب از طريق « 20 » شكوه * اگر بنگرى « 21 » سوى دريا و كوه
نهنگ دمان « 22 » آب گردد ز « 23 » تاب * همه درّ دريا شود لعل ناب
ببندد « 24 » كمر كوه ثابت قدم * چو طور از « 25 » تجلّى بريزد ز هم
هامش
( 1 ) . م و د : به هر جايگه كز .
( 2 ) . م : كه از وى توان گفت او را كه .
( 3 ) . چ : دُر .
( 4 ) . م : اين بيت و بيت پيشين نيست ؛ د : اين بيت پس از بيت 531 آمده است .
( 5 ) . چ : آن زمين راه .
( 6 ) . چ : دهد .
( 7 ) . د : ( ار ) .
( 8 ) . م : ياد .
( 9 ) . م : بازش .
( 10 ) . د : خانه ( ! ) .
( 11 و 12 ) . م : پس و پيش آمده است ؛ د : به جاى « شود » ، « كند » آمده و پس و پيش شده است .
( 13 ) . چ : و .
( 14 ) . م و د : گهى .
( 15 ) . م : در .
( 16 ) . م : است و .
( 17 ) . م : همه ؛ د : بر .
( 18 ) . م : همه ؛ د : بر .
( 19 ) . د : از ( ! ) .
( 20 ) . د : فرّهى ( ! ) .
( 21 ) . م و د : بنگرد .
( 22 ) . د و چ : زمان ( ! ) .
( 23 ) . م : گردد از تب و .
( 24 ) . م و د : نبندد .
( 25 ) . چ : ( از ) .