در صفت بزم آراستن شاهزادهء عالميان ، نور ديدهء آدميان چراغ دودمان آل عبا خلّد اللّه ملكه « 1 »
دلا ساقى « 2 » روزگار [ از ] خمار * مرا ناتوان ساخت چون چشم « 3 » يار
دلم غرق خونست در اضطراب * بدانسان كه بر « 4 » جام گلگون حباب « 5 »
دمادم چو جام مى خوشگوار * مرا جان رسد بر لب از « 6 » انتظار
ز سوداى جام مى لالهگون * صراحى صفت ريزم از ديده خون
420 مرا بين و از بينوايى مپرس * ملالم « 7 » ز زهد ريايى مپرس
دل آمد « 8 » به زلف بتان مايلم * نباشد عجب گر پريشان دلم
پريشان مرا طرّهء يار كرد * به كف سبحهام كار زنّار كرد « 9 »
صلاح از كجا و من مىپرست « 10 » * كه رسوايم [ و ] لاابالىّ و مست « 11 »
دو تا قامت از طاعتم « 12 » ماه و سال * ولى چنگ « 13 » مطرب مرا در خيال
425 پى آب زمزم مرا جستوجوى * ز ميخانه ، دل را طلب آب روى
ز بس داغ مى لالهگون پيكرم * لباس مرقّع بود در برم « 14 »
پى « 15 » باده ترك از جهان كردهام * دعاى قدح حِرز جان كردهام
بود حلقهء چشم من دور جام * درو نور چشم مى لعل فام « 16 »
از اين پس من و خدمت پير دير * دعاگوى اويم كه ذكرش به خير « 17 »
430 برآنم كز انديشهء لاى خُم * دگر برندارم سر از پاى خُم « 18 »
هامش
( 1 ) . م : ندارد ؛ ب : اين بخش را به كلى ندارد ؛ د : در صفت بزم آراستن شاهزاده عالم و عالميان و نور ديده آدم و آدميان چراغ دودمان آل عبا خلّد اللّه ملكه تعالى ؛ چ : تتبع كوهپاره مولانا عبد اللّه هاتفى و شمّهاى از تعريف مطلق سخن كه مطلق در فيضيّت وى سخن نيست .
( 2 ) . م : الا ساقى اين .
( 3 ) . چ : جسم .
( 4 ) . م و د : در .
( 5 ) . م و د : شراب .
( 6 ) . د : ( از ) .
( 7 ) . م : ملولم .
( 8 ) . د : آيد .
( 9 ) . م : ندارد .
( 10 ) . چ : به دست .
( 11 ) . م : لتهاى اين بيت پس و پيش شده است .
( 12 ) . چ : طلعتم .
( 13 ) . چ : چنگ و .
( 14 ) . چ : ندارد .
( 15 ) . م : من از .
( 16 ) . د : من لاله فام ؛ م و چ : ندارد .
( 17 ) . م : ندارد .
( 18 ) . م و د : پس از اين بيت افزودهاند :ز مستى چنان خويشتن گم كنم * كه بالين ز خشت سر خم كنم