بود نازنين نيزهاش وقت كار * نهالى كه جز سر نياورد بار « 1 »
علم گر كند تيغ را در مصاف * زند قاف را رخنه در « 2 » تن چو كاف
گرش شاه بهرام چوبين به خواب * ببيند درو آتش افتد ز تاب
به كوه ار برد هيبت او « 3 » شكوه * شود آب از هيبتش « 4 » تيغ كوه
400 هلال فلك نعل « 5 » يَكران اوست * خط استوا رُمح بىجان « 6 » اوست
زده تاب و پيچ از نهيبش سنان « 7 » * كمان پيش تيرش « 8 » تواضعكنان
ز تيغش شود « 9 » خود دشمن بتاب * چو نيلوفر از خنجر آفتاب
از آن « 10 » شد بلند آفتاب اينچنين * كه رويش به خدمت نهد بر زمين
بود راى او مهر عالمفروز * دگر احتياجى نباشد به روز
405 ز « 11 » فيضش جهان تازه شد چون بهشت * دگرگو ميا فصل ارديبهشت
چو بر مسند سرورى پا نهاد * فلك داد تخت سليمان به باد
كفش بحر و تيغش به كف در ستيز * نهنگىّ و جوهر بر آن « 12 » موج ريز
بود آفتاب سپهر قبول * چراغ شبستان آل رسول
الهى ز دور سنين و شهور * قصور جلالش نبيند قصور
410 عفا اللّه ز بيداد چرخ برين * خلل چون پذيرد اساس [ ى ] چنين
محالست كاين دولت بر « 13 » كمال * ز سير فلك رو نهد در زوال
بيا ساقى [ آن ] « 14 » ماه خورشيدچهر * كه جام تو شد غيرت ماه و مهر
شرابم گرم دمبهدم مىكنى * خدا يار بادت « 15 » كرم مىكنى
مغنّى بيا نغمه را كن بلند * پى « 16 » بزم فرمانده « 17 » ارجمند
415 غجك شد صدف تار وى سلك « 18 » دُر * كه گوشش كند از دُر نغمه پر
هامش
( 1 ) . چ : نيارد به بار ؛ د : ندارد .
( 2 ) . م و چ : بر .
( 3 ) . م : به كوه ار رسد هيبتى ز آن ؛ د : آن .
( 4 ) . چ : ( ش ) .
( 5 ) . ب : رمح .
( 6 ) . د : ميدان .
( 7 ) . د : عنان .
( 8 ) . د : قهرش .
( 9 ) . د : شده .
( 10 ) . د : روان ( ؟ ) .
( 11 ) . د : به .
( 12 ) . ب ، م ، د و چ : او .
( 13 ) . ب و چ : پر .
( 14 ) . چ : اى .
( 15 ) . م ، د و چ : خدايا زيادت .
( 16 ) . ب : در اين .
( 17 ) . چ : فرماندهى .
( 18 ) . م : صدف ناى و آهنگ ؛ د : صدف را به آهنگ .