به راه « 1 » تو شد چشم انجم سفيد * فلك مردمى از تو دارد اميد
قدم نه كه بر ديده جايت كنند « 2 » * كرم كن كه جانها فدايت كنند « 3 »
ملايك همه جاننثار تواند * روان شو كه در انتظار تواند
تو را مسندى « 4 » چون سپهر برين * مكن جلوه چون خاكيان بر زمين « 5 »
205 بهشت از براى تو آراستند * درختان به تعظيم بر « 6 » خاستند
سزد گر كنى عزم باغ جنان * تو را زيبد الحق مقا [ مى ] چنان
نبى را « 7 » از آن شعله در جان گرفت * به جان آتش شوق جانان گرفت
به عزم سفر شد جَنيبتنشين * نيامد ز شاديش پا بر زمين
از آن مژده كز عرش و الا رسيد * كشيد از شرف [ سر ] به عرش مجيد « 8 »
210 چو بايد سحر كرد از « 9 » آنجا خرام * نخستين قدم زد به بيت الحرام
و « 10 » ز آنجا گذر سوى اقصى فكند * ز اقصى نظر سوى بالا فكند
شد از عنصر نارش « 11 » آنسان گذار * كه باد « 12 » بهارى ز گلهاى نار
چنان كرد از اين سقف « 13 » مينا گذر * كه از عينك ديده نور بصر
به يك لحظه چون دعوت « 14 » مستجاب * به گردون رسيد آن شه كامياب « 15 »
215 چو بر اوج « 16 » گردون فتادش عبور * خجل شد كليم از تجلّى طور
ز نعلين او آسمان بهرهياب * شِراك از زر ناب دادش شهاب
فلك منزلش خرگه « 17 » ماه كرد * ز قُوس قزَح چوب خرگاه كرد
از [ و ] « 18 » تير سهم سعادت شده * چو برجيس فرخنده عادت شده
هامش
( 1 ) . چ : راهى .
( 2 و 3 ) . چ : كنم .
( 4 ) . چ : ( ى ) .
( 5 ) . م : پس از اين بيت افزوده است :به يك لحظه چون دعوت مستجاب * به گردون رسد آن شه كامياب( 6 ) . د : تو .
( 7 ) . د : ( را ) .
( 8 ) . ب ، م ، د و چ : اين بيت با بيت پيشين ، پس و پيش شده است .
( 9 ) . د : كرده ز .
( 10 ) . د : ( و ) .
( 11 ) . د : عنصرى نازش ( ! ) .
( 12 ) . چ : با او ( ! ) .
( 13 ) . م و د : زين هفت .
( 14 ) . د : دولت .
( 15 ) . م : اين بيت پس از بيت 204 آمده است .
( 16 ) . ب : لوح ؛ چ : از برج .
( 17 ) . د : منزل و خرگهش .
( 18 ) . م ، د و چ : از آن .