[ بيا ساقى از جام فيض رسول * به من جرعهاى ده كه هستم ملول ] « 1 »
به يك جرعهام كن چنان سربلند * كه گردم ز معراج او بهرهمند
مغنّى برآر از حصار « 2 » آن « 3 » خروش * كه آرد حصار فلك را « 4 » به جوش
ز اوجم سرود وفايى رسان * ز معراج قانون نوايى رسان
صفت شاه [ مردان ] و شير يزدان كه محبّت او اصل ايمان [ است و واسطهء اخلاص از عذاب نيران ] « 5 »
260 بيا قاسمى ساحرى ساز كن * در گنج انديشه را « 6 » باز كن
قلم را چنان در سخن كن علم * كه احسنت خيزد ز لوح و قلم
جهانى « 7 » كن از گوهر شاهوار * به مدح على شاه دلدلسوار
امان را ضمان و زمان را امام « 8 » * وصىّ پيمبر « 9 » عليه السّلام
خليلى كه نار ازل نور اوست * كليمى كه كتف نبى طور اوست
265 امير عرب شهريار « 10 » عجم * وصىّ نبى شاه مولد حرم
از آن كعبه شد قبلهگاه سجود * كه آنجا على آمد اندر وجود
ز ناف زمين نافهاى شد پديد * كه عطرش « 11 » به اطراف عالم رسيد
مَلك را شد آدم از آن قبلهگاه * كه تابنده بود از رخش نور شاه
به او داد « 12 » بىچون ز نور « 13 » الست * به غير از نبوّت دگر هرچه هست
270 نبودى اگر خاتم انبيا * كه بودى نبى جز شه اوليا
صف اوليا را زبردست اوست * سزاوار وحى « 14 » ار كسى هست اوست
دلش پر ز الهام ربّ جليل * چه غم گر نيامد به او جبرئيل
هامش
( 1 ) . ت : ندارد ، متن براساس ب نوشته شد .
( 2 ) . د و چ : جهان .
( 3 ) . م : برآور از آنسان .
( 4 ) . م و د : كه آرد فلك را چو دريا .
( 5 ) . م : ندارد ؛ ب : منقبت شير يزدان و شاه مردان كه حجّت اصل ايمان و وسيله خلاص از عذاب نيران است عليه افضل التّحيّه من الرّحمن ؛ د : منقبت شير يزدان شاه مردان كه محبّت او اصل ايمان و واسطه خلاص از عذاب نيران است عليه التّحيّه من الرّحمن ؛ چ : صفت شير يزدان شاه مردان كه محبّت او ايمان و واسطهء اخلاص از عذاب نيران است عليه التّحيّه من الرّحمن .
( 6 ) . م : ( را ) .
( 7 ) . ب ، م ، د و چ : جهان بر .
( 8 ) . م : امان ( ! ) .
( 9 ) . م : اخىّ محمّد ؛ د : وصىّ محمّد .
( 10 ) . د : شهسوار .
( 11 ) . م و د : بويش .
( 12 ) . م : داده .
( 13 ) . م و چ : ز روز ؛ د : به روز .
( 14 ) . ب ، م ، د و چ : روح .