به فضل از همه انبيا بيش بود * اگرچه پس آمد ولى پيش بود « 1 »
170 بود حلقه در گوش مهرش هلال * غلام خطّ و « 2 » گيسوانش بلال
كواكب به چندين در شاهوار * ز بهر نثارش « 3 » بود شرمسار
سپهر برين با اساسى چنين * ز معراج او پايهء واپسين « 4 »
بيا ساقيا ز آن شراب طهور * كه خجلت برد زو « 5 » لب لعل حور
به من ده كه گردد ز فرخندگى * فراموش « 6 » از چشمهء زندگى
175 بيا مطرب « 7 » [ اى ] همدم دلنواز * بزن بهر عشّاق راه حجاز
ز نعت نبى پردهاى ساز كن * در « 8 » آن پردهام محرم راز كن
صفت معراج شاه سوارى كه چون خنجر آفتاب از جوشن سپهر [ گذر ] كرد و چون ديده [ از ] عينك روشن [ در احوال ] افلاكيان نظر كرد « 9 »
شبى چون سواد بصر عين نور * شده ظلمت از چشم ايّام « 10 » دور
سعادتفزا همچو صبح وصال * رخ روز امّيد را خطّ و خال
ز بس روشنى « 11 » روز از آن « 12 » در حجاب * چو « 13 » سايه گريزان شده « 14 » آفتاب
180 كواكب در او عالمافروز بود * در آن شب بسى روزن از « 15 » روز بود
سياهى چنان از نظر اوفتاد * كه بيرون شد از چشم انجم سواد
جهان را ز ظلمت پناهى « 16 » نبود « 17 » * جز آب خضر در سياهى نبود « 18 »
هامش
( 1 ) . ب : پس از اين بيت افزوده است :صدف گرچه از در بود بيشتر * ولى قيمت در بود بيشتر ( ! )( 2 ) . چ : ( و ) .
( 3 ) . د : شمارش .
( 4 ) . ب ، م ، د و چ : اوّلين .
( 5 ) . م و د : ز آن .
( 6 ) . ب ، م ، و د : فراموشم .
( 7 ) . د : مطربا .
( 8 ) . م : از .
( 9 ) . م : ندارد ؛ ب : معراج شهسوار كه چون خنجر آفتاب از جوشن سپهر گذر كرد و چون ديده از عينك روشن در احوال افلاكيان نظر كرد ؛ د : در صفت معراج شاه سوارى كه چون خنجر آفتاب از جوشن سپهر گذر كرد و چون نور ديده از عينك روشن مهر و ماه در احوال افلاكيان گذر كرد ؛ چ : معراج شاه سوارى كه چون خضر مهر از جوشن سپهر گذر كرد و چون نور ديده از عينك ماه و مهر در احوال افلاكيان نظر كرد .
( 10 ) . م و د : آفاق .
( 11 ) . ب : روشن .
( 12 ) . ب ، م و چ : ازو .
( 13 ) . د : كه .
( 14 ) . ب : ز ؛ م : بود .
( 15 ) . ب ، د و چ : روز از آن .
( 16 ) . ب ، م ، د و چ : تباهى .
( 17 ) . د : بود ؛ چ : نمود .
( 18 ) . م : اين بيت و دو بيت پيشين نيست .