« يكى از غازيان كه عزيزآقا نام داشت و به آدى بهادر مشهور بود ، سر پر غرور او را كه از غايت نخوت غيرخود سر هيچ سرورى را قابل افسر نمىدانست ، از بدن جدا ساخته به نظر انور رسانيد و در سم سمند صبا پيوند شاهى انداخت و به اشارهء عالى سر را پوست كندند و پر كاه كرده به جانب روم جهت سلطان ايلدرم بايزيد قيصر فرستاد و پيغام فرمودند كه مسموع شد كه در مجلس تو مذكور مىشده كه غريب دولتى در سر شيبك خان مىبينيم . آن سرى را كه تو پر از دولت بودى ، به عون عنايت الهى و امداد ائمّه طاهرين پر از كاه كرده به جهت تو فرستاديم و استخوان كلّهاش را امر فرمودند تا در طلا گرفته قدحى بسازند . بعد از آن خسرو كامكار به احضار بدنش فرمان دادند .
فرمانبران در ساعت بدنش را به نظر مهابت اثر درآوردند . پادشاه كينهخواه سه ضربت از شمشير خونريز ذو الفقارآسا بر شكمش زدند و دو دست او را قطع نمودند و به لفظ گهربار ادا فرمودند كه هركه سر مرا دوست دارد از گوشت دشمن من طعمه سازد » .
قاسمى جنگ شاه اسماعيل با شيبك خان را در ذيل دو عنوان « توجّه فرمودن نصرتنشان به جانب خراسان و خبر يافتن محمّد شيبانى خان و به حصار مرو درآمدن و به آخر بيرون آمدن » و « محاربه فرمودن شاه عالميان با محمّد شيبانى خان و كشته شدن او در مرو شاه جان » سروده است .
به گفتهء قاسمى ، شاه اسماعيل در فصل زمستان حركتش را به مقصد خراسان آغاز كرد . در گرگان خجسته مردى ، كه از محبّان آل رسوم بود و نامش مظفّر ، به سپاه شاه پيوست . شاه با سپاهيان به مشهد رسيد و به زيارت مرقد مطهّر شتافت . بقيّهء ماجرا ، يعنى گريختن شيبك و محاصرهء وى در مرو و تدبير شاه براى فتح قلعه و شدّت جنگ و سرانجام ، بريدن سر شيبك خان تقريبا همانند ساير منابع است :
ز دىماه مرد آتش و اخگرش * كفنپوش هر سو ز خاكسترش
به فصلى چنين ، شاه كشورگشاى * به عزم خراسان روان شد ز جاى
شهان در ركاب از يمين و يسار * يمين و يسارش ، شه و شهريار . . .
به عزم خراسان به صد طُمطُراق * برون راند لشكر به عزم عراق
ز جوش سواران بيداد كوش * فلك در تزلزل ملك در خروش
چو جرجان شدش جلوهگاه سپاه * رسيدند چابكسواران ز راه
خجسته فَرى ز استر آباد بود * كه از يُمنش آن كشور آباد بود