دست در دامن حيدر زن و انديشه مكن * هركه با نوح نشيند چه غم از طوفانش » 115
برخى از ابيات قاسمى در ذكر ماجراى علاء الدّوله :
خديو ظفريار نصرت شعار * چنين كرد انديشهء كارزار . . .
كه اى پهلوانان رستم ستيز * علاء الدّوله دارد سر رستخيز
برآنم كه گر حق كند ياورى * نتابم عنان از ره داورى
برآرم كمند سياست بلند * سرش را برآرم به خمّ كمند . . .
رساندند نوّاب درگاه شاه * به عرض شهنشاه عالمپناه
كه لايق نباشد ز ببر بيان * كه در كين خرگوش بندد ميان
نه درخور بود آن بلند آفتاب * كه در پى بود ذرّه را بىحجاب
مناسب نباشد ز شير غرين * كه آيد به ميدانِ آهوى چين . . .
ز تو حكم ، كشورستانى ز ما * به دشمن نبردآزمايى ز ما
پس از مشورت شاه جم اقتدار * فرستاد جمعى پى كارزار . . .
دو لشكر روان گشت از هر كران * بجنبيد از جا دو كوه گران
يلان بر كمر هر طرف تيغ تيز * به تيغ و كمر كوهها در ستيز
سواران درافتاده از پشت زين * همه سركشان زمان و زمين
همه سر علم بر زمين گردناك * چو خورشيد جا كرده در برج خاك
كسى را نمىشد در آن ترك تاز * ز گلزار دولت در فتح باز
ولى آخر از چرخ آيين نفاق * مه ذو القدر كرد رو در محاق
گرفتار شد خصم آيين ستيز * بريدند فرقش به شمشير تيز
رساندند در دم سپه سروران * سرش را به پابوس صاحبقران
( نك : 3090 - 3182 )
م ) تسخير بغداد و زيارت بارگاه امامان
تفكّر مذهبى شاه اسماعيل و تقديس امامان شيعه ، سبب شده بود تا شايد شاه جوان در آرزوهاى خود به سرزمينى بينديشد كه بزرگان و ائمّه دين او را در خود جاى داده بود . او كه دشمنان سياسى و مذهبى خود را يكى پس از ديگرى خوار و ذليل و نابود كرده بود ،