مطلبى كه قاسمى دربارهء عاقبت علاء الدّوله و طرز كشته شدن وى سروده است ، جاى تأمّل دارد ؛ اين درنگ بدين خاطر است كه آيا قاسمى در تاريخ منظوم خود به اغراق ، كه از ويژگىهاى اساسى شعر حماسى است ، پاىبند بوده و خواسته است ذلّت دشمن را در برابر شاه بنماياند و ساير دشمنان را مرعوب كند و يا اينكه او از منابعى استفاده كرده كه اطّلاعات صحيحى را ثبت نكرده بودند ؟ در پاسخ به اين سؤال ، نخست مىتوان با اندكى تسامح آن را پذيرفت كه شاعر براى مرعوب دشمنان و بزرگنمايى قدرت شاهانه واقعيت را بزرگتر از آنچه اتّفاق افتاده جلوه دهد . امّا وجود منابع نادرست مىتواند درصد قابل توجّهى براى پاسخ به سؤال دوم باشد ؛ از جمله نامهاى كه شاه اسماعيل به شيبك خان نوشته و در آن با رجزخوانى خواسته است قدرت خود را در برابر دشمنان نشان دهد . در اين نامه نيز به غلط مرگ علاء الدّوله بر اثر جراحات جنگ ناشى از قزلباشان دانسته شده است و حال آنكه علاء الدّوله به دست سلطان سليم اوّل كشته مىشود و نه به ضرب قزلباشان ، نامهء شاه اسماعيل به شيبك خان و حكايت علاء الدّوله چنين است :
نامهء ( 1 )
« بسم اللّه الرحمن الرحيم . هو اللّه سبحانه . يا على مدد .
ابو المظفّر شاه اسماعيل بهادر خان صويلر
احمد اللّه على آلائه و ترادف نعمائه . يا على مدد .
به نام آن پروردگار دلاوران ادراك در ميدان كبرياى او قدم از سر ساختهاند و شاهبازان بلندپرواز عقل و ادراك در اقصاى فضاى عرفان او پر انداخته و ذكر تيزبين فكر از حكمت اقتدار قدرش نشناخته
هرچه آن برهم نهاده دست و حبس و وهم و عقل * كبريايش سنگ بطلان در ميان انداخته
در دبيرستان علم لا يزالش عقل پير * همچو طفلى از بغل لوح و بيان انداخته
يا على مدد . مقصود از اين مقدّمات آنكه بعضى از امراى ذوى الاعتبار چون نظام الدّين دده بيك و شجاع الدّين لله بيك را با مردم انبوه و لشكر باشكوه از قراباغ به ديار بكر فرستاده بوديم بر سر علاء الدّولهء ذو القدر كه دفع او نمايند . علاء الدّوله مذكور ايشان را غافل ساخته شبيخون زده پراكنده كرد و با قريب سيصد هزار مرد از فرات گذشت . چون خبر به ما رسيد ، به خاطر ما آمد كه