آن نجس و شوم و لئيم از لؤم آن خيبرى بىدين سزاى لعنت و نفرين
لئيم لايهش الى المعالى * و لا يرعى لسابقه ذماما
فذلك معايب و فهرست مثالب ، حقودى حسودى عنودى جمادى سگى بدرگى مخنثى بىنفسى مأبونى ملعونى خرى غرى لببى ذنبى و به ترتيب و تدبر ملك كه متضمن هزاران غرض بوده منصب ايناقى و اختصاص و مرتبت قربت و مكانت يافت و بر مقدم ايناق و فواقان ملك عادل حاكم على الاطلاق گشت و نفس ناطقهء او شد و شيئا فشيئا استيلا و استعلاء او زيادت گشت و يوما فيوما تسلط و تمكنش تبسط مىپذيرفت تا امراء دولت و وزراء حضرت در معضلات امور ملك با وى مشورت آغازيدن بكردند و قصد و جنايت او در دماء و اموال اهل اسلام مؤثر گرديد و رقم دامادى مخدوم خود يافت و بكبر و غرور و نخوت پاى بر گردن اصحاب ديوان و اكابر جهان نهاد و شرم و آزرم برداشت و در عشر و سبعمائه تحصيل اموال كرمان بخدمتى در دماغ او نهادند و يك سال به مجرد محصلى اكتفا نمود و بعد از آن در حكومت و تصرف كرمان طامع و راغب شد ، مستنايى را همچو خود در استجماع خصال ذميمه و افعال ناپسنديده بكرمان فرستاد و در خبيثى و ناكسى و مأبونى نايب همچون منوب بود فاما اين در حدت و تهور و طيش و تهتك سرى داشت كه او نداشت و هو ابن خاله و غزنين و كرمان از آن روز باز مصب هبوط عذاب هاى گوناگون و مهب صرصر بلاياى متنوع شد و سوء المزاج پريشانى درين ولايت بوجهى عارض گشت كه از داروخانهء تدبير هيچ مدبر صاحب اقتدار شفاء آن متصور و ممكن نبود و حكام و خواص و عوام بدان درد بيدرمان گرفتار آمدند و در آن بيابان بىپايانهايم و متحير بماندند چه اگر بر غير اختيار قوتى و فعلى كه نه ملايم طبع نواب آن سفله افتادى صادر شدى هزاران افترا كه باستيصال كلى سرايت كردى بر وضيع و شريف كردندى و بتهمتها كه مفضى شدى بمضرتهاى جانى و مالى حاكمان و محكومان را متهم گردانيدى و چون خاطر پليد آن شيطان مريد تنكرى گرفتى و بزرگان و اعيان كه او را هم در صف النعال مذلت ديده بودند چندانچه بزلال تواضع و تذلل خواستندى كه آن غبار را از صفحهء ضمير آن ملعون زايل كنند صورت نبستى و بوقاحت و سفاهت پيش آمدى و قدما قيل : من لانت اسافله صلب اعاليه . آبى كه ز چشم رفت كى آيد باز ، و با من كه حقوق مصاحبت و ممالحت قديم ميان ما ثابت بود و تصورم آنكه چون از سقاط زمان دون و نفايهء ايام وارون سفلهء بىدين و سزاى لعنت و نفرين صاحب جاه با تمكين و ايناق امين مكين شده است صحبت و دوستى مرا فراموش نكند و حق صحبت و مخالطت قديم با من يكسو ننهد شيوهء غدر ورزيد و ازهاق و دفع مرا متشمر شد و در شهور سنهء خمس عشره و سبعمائه بمقام محمود آباد گاويارى از آن در قبض قهر