تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سمط العلى للحضرة العليا ( در تاريخ قراختائيان كرمان ) ( فارسى ) — صفحة 87

مساهمون:

ص٨٧
بتدارك آن حال از وى استكشاف كند ، بر موجب حكم حاضر آمده درين باب هر نوع مشاورت كردند ، حاليا مقتضى مصلحت آن بود كه حكم يرليغ مشتمل بر تفويض سلطنت كرمان بمحمد شاه سلطان صدور پذيرفت و بشاهان و ملوك عاصى احكام مشعر بر وعد و وعيد و تأميل و تخويف و استمالت و تربيت فرستاده آمد و امير جورغداى را بامارت كرمان و نوكارى امير صاداق نامزد گردانيده و خواجه صدر الدين ابهرى را كه از اعيان ايران بكمال فضايل و معالى ممتاز و بفرط استعداد و دهاء و ذكاء بر اكابر جهان سرافراز بود به راه وزارت معين كرده روانه فرمودند ، خواجه بزرگ و الا رتبت وافر منقبت بر اعزاز و احترام اهل فضل بغايت متوفر بود و اين شغل را در آن مدت بر جادهء رونق و سنن استقامت و مركز نظام راند ، در عبارات و كلمات نوشته و گفتهء او مغولى و عربى و پارسى كه عقل و چشم خيره ماندندى ، ديوان كرمان بعد از بليت بلغاق و وقوع حادثهء نكبتى چنان به مكان آن خواجهء هنرور فضل پرور با تمكين نيكو آئين چون خلد برين آراسته خواست شد ، اين رباعى از مقاطر سخنان معجزه آثار آن خواجهء رفيع مقدار است :
گر لعل تو بوسى بروانى بدهد * اين عاشق دلداده روانى بدهد
ور زانك بسيم و زر در آرى سر را * هر چند كه مفلس است جانى بدهد
نعم قريب يك سال آن محاربه و محاصره برداشت و كافهء اهالى كرمان پايمال قضا و قدر و دست‌فرساى خوف و خطر گشتند ، در داخل شهر عاصيان و ياغيان دست بتاراج و نهب اموال و قصد جانها و غارت خان‌ومانها و تعذيب ارباب بيوتات و تخريب اسواق و محلات بر آوردند و لشكر كه بر خارج شهر بودند دور و قصور را قاعا صفصفا گردانيدند چنانچه نكبت ملازم دلها و بليت مزاحم جانهاى خواص و عوام خارج و داخل شهر گشت ، متنزهات و بساتين بيرون خاوية على عروشها شد ، نه از درختان آن شاخى بالا ماند و نه از بنيان اين كاخى آبادان ، اماكنى كه منبت و مغرس درختان ربان و مسبت و معرس مرغان خوش الحان بود مسكن ظباء و ارانب و منزل ضباع و ثعالب شد و مزارع و مواضع آن چون دل عاشقان خراب و چون روى كار هنرمندان بىآب ماند
مقام غوانى گرفته نوايح * بساط عنادل تنيده عناكب
سمن‌زار گشته ديار سلاحف * چمن‌زار گشته و جار ثعالب
سرايهاى خوش و بناهاى دلكش و بقاع طرب فزاى و رباع دلرباى اندرونى كه از چشم نيم خواب و رخ به آب خورشيد طلعتان ماه پيكر نرگس‌زار و گلستان نمودى چنان شد كه درك اسفل فردوس اعلى آن آمد و خارستان نگارستان او گشت ،