آورده و شرذمهء ببافت سيرجان كه مقام و بورت چريك بود تطرف نموده و حصار آنجا گشوده و اولاد و عيال و احمال و اثقال ايشان را اسير برده و غارت كرده و بجانب شيراز و گرمسيرات آن حدود رفته . آن سلطان صاحب صولت و خسرو باصلابت و سطوت تغمده اللّه بغفرانه در قشلاغ جيرفت و رودبار با امير جرغوداى و لشكرى كه مجتمع شدند يك دو ماهى اقامت كرد و شب و روز شرايط حزم و احتياط مراسم تحفظ و تيقظ بجاى مىآورد و قراول و طليعه مرتب مينشاند و بعد از آنكه لشكر ياغى از كنار دريا مراجعت نمودند به شهر باز آمد و بر ضبط امور و نظم منثور و جبر كسور بدانچه موسوع و مقدور بود اقبال فرمود و خواجه بهاء الملك نصير الدين حسن را متصدى منصب وزارت و نيابت گردانيد و حقيقت آنكه آثار كفايت و شهامت و اجتهاد و صرامت مناسب حال و روزگار و فراخور مايه و پايه و استظهار خود باظهار رسانيد و شغل استيفاء لفقد الرجال و خلو الميدان و كورى مردمى و انسانيت و رغم بزرگى و اهليت را بر تاج الدين ابو بكر شاه سعد الدين بىتبارى متذكر وارى مطعونى مأبونى مقرر داشته آمد و به اول با من كه مربى و مصطنع او بودم طريق غدر سپرد و چنانچه دأب و عادت سفلگان دون و طريقهء و شيم ناكسان ملعون باشد آغازيد ، دامن تسحب و تدلل در پاى كشيدن و تكبر و جبروت و باد بروت بر بزرگان عصر تفوق جستن فى الجمله آن غوره مويز و آن بيدق فرزين و آن مور مار گشته و اين تفويض و تقليد نه مناسب علو همت پادشاهانه و نه فراخور كمال انيت و انفت خسروانهء سلطان افتاد و دور و نزديك چون او را مىديدند مىگفتند :
نه ارث و نه اكتساب نه زيب و نه فر * اى گردش روزگار خاكت بر سر
و ترك و تازيك بر زبان مىراندند متى فرزنت يا بيذق و بم تصدرت يا أحمق با اين همه بىشرمى و بىآزرمى و خسى و ناكسى هم لختى بسوى مروت گرائيدى و احيانا برمية من غير رام صنيعى از وى صادر شدى و با كمال فسق و فجور و ارتكاب بر فنون محظور و محذور از خداى تعالى بر خبر بودى و بر اقامت وظايف فرايض و نوافل مواظب و مثابر و از روى هنر ابن بجدهء فن استيفا و سياقت و مايهدار شيوهء تحرير و كتابت بود ، در معامله شناسى و در صنعت دفتر مشار اليه عصر خود ، نه چون بزرگان بود كه درين چند سال جز خزى و نكال و قبح افعال و سوء اعمال و شومى خصال از ايشان مشاهده نيفتاد ، نه از خالق مىترسند و نه از مخلوق شرم مىدارند نه در ميدان سفلگى زاجرى شرعى عنانكش ايشان مىشود و نه در مقام لئيمى مانع عقلى وازع تسلط و تجبر ايشان مىگردد ، چون قلم دو زبان و چون كاغذ دو رويند و در شرانگيزى و رنكآميزى و رشوهاندوزى نظير و مثلشان نيست ، بىموجبى با همهء خلق در جنك و خشماند و با دوست و دشمن چون شتر گردن كژ دارند ، از رخسارهء ايشان روز و شب سركه مىچكد و